
دوستان نزدیکم می دانند که من کم رمان و داستان کوتاه می خوانم.دلیلش هم این است که مدت ها تصور می کردم رمان چیزی به معرفت آدم اضافه نمی کند.رمان خوانی حداکثر مثل بستنی خوردن است که سود چندانی ندارد، تنها گاهی برای سرگرمی خوب است.اگر هم نشد ،ضرر چندانی متوجه آدم نمی شود.
البته چند سالی است که این موضع من تعدیل شده.حتی یک لیست تطبیقی از بهترین رمان ها تهیه کردم .به این صورت که از دوستان رمان خوانم خواستم که بهترین ها را به من معرفی کنند.مخرج مشترک لیست ها شد بهترین بهترین ها برای کسی که وقت زیادی برای رمان نمی گذارد.ولی باز رمان خوانی برایم عادت نشده.در اعماق ذهنم ،شاید جایی، در برابر رمان گارد گرفته ام. چرا این را می گویم؟چون الان هم اوقات با ارزشی که سرحالم را برای کتاب های دیگرم می گذارم.نمی توانم در طول روز رمان بخوانم.رمان برای وقتی است که از مطالعات دیگر خسته شده ام - به قولی ذهنم قفل کرده - و یا برای آخر شب و قبل از خواب .
امروز به همان لیست نگاه کردم و "گور به گور" ویلیام فاکنر را خریدم.می دانم که فعلا ً فعلا ً ها درگیرش خواهم بود.
رمان خوان ها کمک کنند : فکر می کنید تلقی قبلی من چه اشکالی داشت؟چه استدلالی بر ضد این تلقی می توان کرد؟

