اول آبان، هشتمین ماه ورود مان به خانۀ جدید، تمام شد. خانۀ قبلی مان سه خیابان پایین تر بود. وقتی ده سال پیش آمدیم به آن خانه هنوز بزرگراه کنارش چندان وسیع نشده بود.در واقع ،حومۀ شهر محسوب می شد. خانۀ قبلی مان آپارتمان بود. بعد از گذشت ده سال ،شمال برجمان، دو تا پاساژ بزرگ ساختند.جنوبش هم بزرگراه را وسیع کردند. حسابی شلوغ شده بود. دیگر سر و صدای بزرگراه و بوق آژیر ماشین های پارکینگ پاساژ ، امانمان را بریده بود. این شد که خانه را فروختیم و آمدیم به این خانۀ فعلی مان.
دود و سیمان و شلوغی از یک طرف ، پاساژ از طرف دیگر ،هر دو نماد های کلان شهرها هستند.انسان مدرن چرا از این همه زشتی فرار نمی کند؟ زشتی فقط در دنیای انسان مدرن نیست. این یک رفت و برگشت است بین ذهنیت مدرن-زدۀ او و عینیت مدرن-مالی شدۀ حیات روزمره اش. نمی دانم شما هم چنین حسی دارید یا نه؟ اما بزرگترین نوستالوژی های من زمانی است که شب هنگام به خانه برمی گردم، وقتی در صف تاکسی ایستاده ام و به ستاره ای نگاه می کنم، می بینم که آن ستاره کم کم حرکت می کند.تازه متوجه می شوم که آن یک قمر مصنوعی -و نه قمر واقعی- است که ما در آسمان جا گذاشته ایم.این نوستالوژی زمانی شکل می گیرد که می خواهم به یک منظره نگاه کنم که چیزی دست ساز انسان در آن نباشد و نشود. زمانی که ،تا به بالای سرم نگاه می کنم تا ماه را پیدا کنم ،گره های پراکندۀ سیم های مخابراتی را بالای سرم ببینم. این همه ،هم در ذهن انسان مدرن بازتاب پیدا می کند و این زشتی را نمی بیند و هم اینکه خود بازتاب ذهنیت های اوست.
او صبح تا شام در این شهر بی در و پیکر و آلوده –به معنای واقعی کلمه- می دود. به دنبال هیچ.دنبال هر چه باشد ،دنبال "معنا"یی برای این دویدن نیست.و هرچه جز "معنا"، هیچ است.مسابقه ای در جریان است که برنده ای ندارد ولی شرکت کننده، تا بی نهایت.
من از ابتدای این مسابقه دستانم را بالای سرم می گیرم.اعلام می کنم که از مسابقه قبل از شروع شدنش انصراف داده ام.یک نفر دیگر را هم می شناسم که هم درد من بود.دو ماه پیش وسط خیابان دیدمش.کنار یک بزرگراه داشتم می رفتم که یک پیرزن گفت "آقا ببخشید!".ایستادم. پیرزن دستش را روی قلبش گذاشته بود.انگار از چیزی ترسیده بود. به بالا نگاه می کرد. بدون اینکه به من نگاه کند پرسید :"ببین ،پسرم، دو تا ماه در آسمان است؟" بالا را نگاه کردم .دیدم یک ماه در آسمان است، ولی یک گوی سفید رنگ هم وسط زمین آسمان که به چشم پیرزن به شکل ماه آمده بود.گفتم : نه مادر جان! این یک توپ پلاستیکی است که به سیم های مخابراتی وصل می کنند تا با هم برخورد نکنند. پیرزن نفس عمیقی کشید و تشکر کرد و آرام آرام رفت.موقع رفتن داشت با خودش حرف می زد.
بگذریم، در هر حال ما از پاساژ ها و اتوبان ها فرار کردیم آمدیم به اینجا. در این خانۀ جدیدمان، یک چیز هست که من خیلی دوست دارم.آن هم "سکوت" است.کوچه مان بن بست است و به یک بلوار بن بست خلوت منتهی می شود. گاه گاهی، شب ها برای قدم زدن یا برای صحبت تلفنی این بلوار سرسبز را بالا و پائین می روم. در خانه مان یک حیاط کوچک هم داریم و در داخل حیات یک درخت انگور و یک درخت خرمالو.خرمالو های حیاط خانه مان تازه رسیده اند. همان طور که در عکس معلوم است- نیم برگ هایش زرد و نارنجی و نیم دیگر هنوز سبزند.در هر حال، از شلوغی ترافیک پناه آوردیم به سکوت درخت خرمالو!

در شب "کوچه گردان عاشق" *به سر و وضع خانه های منطقۀ "کوره پز خانه" نگاه می کردیم.حتی گاهی – با اجازۀ صاحب خانه- داخل خانه شان می رفتیم و مهمانشان می شدیم.با اینکه نگاه ها همه به حال و روز این مردم بود اما بچه ها چند دسته می شدند.توریست ها ،جامعه-بین ها و زائرین (با معذرت از زیگموند باومن!).
در این تقسیم بندی عقلانیت ابزاری از راست به چپ توزیع شده و عاطفۀ انسانی از چپ به راست.توریست ها بی احساس ترین ها هستند.می آیند ، می روند و عکس می گیرند.تا به حال دیده ای توریستی را که جلوی معبدی گریه کند؟یا در صحنه ای دنبال معنا بگردد؟او تنها به فکر دیدن مکان های تازه و کسب تجربه های جدید است.می خواهد حداکثر لذت را در مهلتی محدود ببرد.نور تند فلاش های توریست ها که در چشمم می افتاد ،همۀ افکارم به هم می ریخت.مردم محله هم از فلاش ها گریزان بودند.تا نور تندی می آمد ،چون از خواب پا شده بودند ،دستشان را جلوی چشمشان می گرفتند.اگر نبود شوق چند کیسۀ آذوقه ،آن موقع شب ،نمی ایستادند.
توریسم زادۀ جهان مدرن است.پیش از این ما این مفهوم را هیچ کجای تاریخ نمی یابیم.مسافر بود ،جهان گرد بود ، اما توریست نبود.توریست انسانی است که ربط مستقیمی با عرضه و تقاضای اقتصادی دارد.داخل نمودار عرضه و تقاضا قابل سنجش است.برایش برنامه ریزی می شود تا بیشترین لذت را ببرد و بیشترین سود را برساند.
نگاه جامعه-بینانه ،نگاهی معنا کاو است.می خواهد بفهمد "کوره پز خانه"نشینان چه برداشتی از وضعیتشان دارند؟ وضعیت اجتماع را چطور ارزیابی می کنند؟نگاهشان به جامعه ای که در آن به سر می برند چگونه است؟به ما -کوچه گردان- چگونه؟به مایی که برای توزیع کمک ها و کوچه گردی آمده بودیم.
یادم می آید وقتی داشتیم سوار مینی بوس می شدیم.دو سه نفر از جوان های محله کنار مینی بوس ،روبروی مغازۀ محل ،ایستاده بودند.روی بازوانشان نقش و نگار خال کوبی دیده می شد.معلوم بود بدنسازند.یکی شان با لحن تمسخر گفت :"ماشالا ...ماشالا خیرین.ای ول!".واکنش باقی اطرافیان هم جز پوزخند نبود.اما معنای پشت این بیان چیست؟
باقی بچه ها به در و دیوار خرابه ها نگاه می کردند و جامعه -بین به بچه ها و به مردم محله.یک دسته برای توزیع کمک ها آمده بودند ،یک دسته برای گرفتن کمک و جامعه-بین برای دیدن این دو دسته.
آخرین دسته به اعتباری -و اولین دسته به اعتباری دیگر- "زائرین" بودند.زائرینند که می دیدیم ،و شاید نمی دیدیم ،که در گوشه ای کنار یکی از خرابه ها آرام برای خود می گریستند.در این ضیافت غرور خیرین و خوشحالی فقرا ،اشک می ریختند.اما نه برای فلاش دوربین ها.چشمهای گریانشان به دنبال ناشناسی می گشت که در معبد "کوره پز خانه" ،با آن گلدسته های بلند ،حرفشان را بفهمد.شاید اینها "کوچه گردان" حقیقی هستند."کوچه گردان عاشق" !*
----------------------------------
* "کوچه گردان عاشق" همان برنامه ای است که هر سال در شب 21 ماه رمضان توسط جمعیت دانشجویی امام علی (ع) برگزار می شود.در این شب دانشجویان برای توزیع کمک های بسته بندی شده به مناطق محروم می روند.
*عده ای به دنبال "لذت" ،عده ای در جستجوی "معنا" و عده ای در پی "عاشقی".
تاریخ بر فراز انسان ایستاده . نگاه صبورش خیره به انسان است.
با خودش گفت "خدا هدایت کند ما را" .دیروز داشت کتابی می خواند.دید ،نوشته که فلان شاه به یاد ارتش جاوید هخامنشی ها ، اسم ارتش ویژه اش را گذاشته "گارد جاوید".بلند زد زیر خنده.همۀ نگاه ها برگشت طرفش.همینطور که می خندید صدای خنده اش را پائین آورد و سرش را برد توی کتاب.
انسان عجب موجود عجیبی است."اگر 'گارد جاوید' اسم با مسمائی بود که حکومت به تو نمی رسید."از آن به بعد هر چند ثانیه ،زیر لب ،ریز می خندید.وقتی داشت کتاباش رو جمع می کرد.روی میز کتابخونه اثر قلمش مونده بود : پیش از شما /به سان شما /بی شمارها / با تار عنکبوت نوشتند روی باد / کین دولت خجستۀ جاوید ،زنده باد (شفیعی کدکنی) . "خدا هدایت کند ما را".
برگشتنی هوا سردتر شده بود.

سیر داستان "یک تکه نان" مثل دسته ای از نخ های رنگ رنگی ست که در دست یک نفر باشند.امتداد هر سرنخ در ادامه داستان محو می شود.مجموعه ای از نشانه ها که دنبال پاسخ مشخصی هم نیستند.در ابداع و ارائه این نشانه ها به مخاطب هیچ دریغ نشده است.این هم می تواند به داستان لطمه بزند و هم باعث قوت آن شود.من فکر می کنم که این کار تبریزی کمی به یکپارچگی داستان لطمه زده.در تدوین کارهای قبلی تبریزی –مخصوصاً "لیلی با من است"- این نحوۀ تدوین بریده بریده به کار رفته بود.
یک ایراد گریم و شخصیت پردازی هم در شخصیت پیرمرد های عارف به نظرم می رسد؛ در عرفان ایرانی و اسلامی که ما می شناسیم ژست رفتاری خنده و قهقهۀ از ته دل چندان تعریف شده نیست ،این ژست به عرفان خاور دور نزدیک تر است.پس با متن و جغرافیای طرح داستان همخوان نیست. این به غیر از این است که کلا ً شخصیت سه پیرمرد عارف خوب پرداخته نشده است.
نقطۀ قوت تبریزی ،به نظر من،آنجاست که معصومیت بی نهایت یک انسان را به خوبی نشان می دهد و عمدۀ این مسیر با انتخاب خوب بازیگر نقش "سرباز" (هومن سیدی)پشت سر گذاشته شده.تنها صورت سرباز داستان- بدون اینکه نیاز به دیالوگ زیادی داشته باشد- نصف راه را رفته است.
لحظه ای که خوب طراحی شده است ،لحظۀ اوج داستان است که در انتهای فیلم روایت ها و زمان های متفاوت هم را قطع می کنند.گذشته و حال ،در هم و بر هم به مخاطب تحویل داده می شود تا در عرض سه دقیقه اضطراب و شکاکیت بتواند روند داستان را از اول بازسازی کند و متوجه سیر اصلی داستان شود.
کارگردان: کمال تبریزی بازيگران: اسماعیل خلج، احمد آقالو، گلاب آدینه، رضا کیانیان، رویا نونهالی، هومن سیدی

-
بچه ها همه سلام می رسونن .ما دیگه داشتیم می رفتیم سراغ سفرۀ هفت سین خودمون.
-
هفت سین؟
-
سحابی ها ... می خوایم به سحابی جبار نگاه کنیم ، می گن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی ،آرزوت برآورده می شه.البته اینو دخترا می گن.
-
حالا کجاست؟
-
چی؟
-
همین سحابی هایی که می گین.
-
آهان ... اگه به سمت غرب نگاه کنین ،سه تا ستارۀ پر نور می بینین که تو یه خطن، اون کمربند جباره اگه بیشتر دقت کنین سه تا ستاره کم نور دیگه هستن که پائین تر از بقیه هستن...اون ستاره وسطیه خود سحابی جباره. پیداش کردین ؟
-
بله
-
ا...البته این فقط صورت فلکیشونه ها . بیشتر سحابی ها رو فقط با تلسکوپ می شه دید.جبار یه زایشگاهه.ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره.قشنگ ترین قبرستونیه که توو عمرم دیدم.
-
قبرستون؟
-
آره ،سحابی هم محل تولد ،هم محل مرگ ستاره هاست.همه شون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن.
-
مو نمی دونستُم ستاره ها هم می میرن.
-
همه شون میمیرن.خیلی از ستاره هایی که ما میبینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونها رو می بینیم.
-
یعنی اینقدر دورن؟
-
خیلی دور خیلی نزدیک! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن اما اگر با کهکشان های دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم.
قسمتی از دیالوگ فیلم "خیلی دور ،خیلی نزدیک" :
تهيه كننده و كارگردان: سيدرضا ميركريمي بازیگران: مسعود رايگان، الهام حميديفيلمنامه: سيدرضا ميركريمي، محمدرضا گوهري
كليشه يعني ؛ انسانها را مثل آن صفحات سفيد كاغذ فرض كني و مدام به پيشانيشان مهر بزني.آن وقت مي تواني به صِرف چند تشابه انسانها را دسته بندي كني و تعداد محدودي كليشه داشته باشي و ميليون ها انسان كه در آن ها جاي مي شوند.خيلي اوقات صداي ”خش خش دستگاه چاپ آدم ” را مي شنوم.
تلويزيون داشت يكي از استادان فلسفه را نشان مي داد.برادر كوچكم پرسيد: آدم خوبيه يا بد؟بعضي از كتابهايش را خوانده بودم.موضعش را نمي پسنديدم اما به نظر آدم خوبي مي آمد در ضمن متهم به جاسوسي شده بود ولي به هر حال خدماتي هم انجام داده بود .بعد از مدتي مِن مِن كردن نتوانستم بگويم ”خوب” است يا ”بد”. هستند ،اما كم هستند ، انسانهاي سياه يا سفيد.
http://www.iran-newspaper.com/1386/860307/html/think.htm روزنامه ايران گزارش جلسه را در صفحه فرهنگ و انديشه كار كرده.زحمت اين كار را يكي از هم دانشكده اي ها كشيده است.ولي متاسفانه گزارش دلچسبي نيست و اصل مطالب دكتر كچويان را بازگو نكرده است و گاهي مطالبي از گزارشگر به سخنراني اضافه كرده!
http://fakouhi.com/node/942 پايگاه اطلاع رساني دكتر فكوهي مقاله ولي الله رضاني (مقيم فرانسه) را در نقد مطالب مطروحه منتشر كرده است.
http://www.ictfarajoo.com/Default.aspx?TabId=62&atId=133 سايت تخصصي فراجو گزارش مراسم را كار كرده.
http://www.hmnewspaper.ir به علاوه متن سخنراني در صفخه 6 روزنامه هم ميهن روز 1 خرداد چاپ شده بود كه البته چون آرشيو روزنامه راه اندازي نشده به نسخه اينترنتي دسترسي نداريم.
در ضمن اگر مشكلي پيش نيايد قرار بر اين است كه به زودي سي دي مراسم را در جهاد دانشگاهي دانشكده بفروشيم.
بگذريم ، حدود محرم بود كه شروع به خاطره نويسي كردم.آن زمانها براي خاطرات هر روزه ام تيتر هم مي زدم.تيتر اولين خاطره ام بود :”يك روز باراني”.اين عادت بعد ها از سرم افتاد ديگر تيتر نمي زنم.
يك جاي متن خاطره ي اولم نوشته ام : ” نمي دانم چرا تازگي ها زياد ياد قديم مي افتم ، ياد گذر زمان! ”.
گاه نوشت بود ، دفتر خاطرات هر روزي نبود. ولي مقيد كرده بودم خودم را كه يا تمام يا اكثر حوادث مهم را بنويسم تا بماند يك گوشه ي ذهنم.الان كه نزديك به 9 سال مي گذرد هنوز دارم مي نويسم.گوشه هاي برگه ها سياه شده و به جلد هم رنگ و رويي نمانده.دارد تمام مي شود، صفحاتش.چند هفته ي ديگر بايد بدهم صحافي دانشكده تا يك جلد گالينگور تميز بزند به جاي آن جلد قديمي. ميدهم رويش را هم طلاكوب كنند.
از اين عناوين كليشه اي خوشم نمي آيد.مثلا َ نمي نويسم ”دفتر خاطرات” يا ” يادگاري” يا هر چيز ديگر از اين قبيل.يك تصميم هايي دارم كه يك عنوان جذاب بزنم.كه البته بازاري ندارد اين جذابيت.براي خودم جذاب باشد.رغبت كنم بعد از اينها اين ”كتاب تاريخ - در مقياس فردي -” را باز كنم .
بماند كه با همين جلد رنگ و رو رفته هم زياد سراغش مي روم.نه هر روز يا حتي هر هفته. هر چيزي زماني دارد.بعضي اوقاتي كه براي ما كم هم نيست مي شود آدم دلش تنگ مي شود ، سراغ تاريخ مي رود ، تا ”گذر” را حس كند.”گذر” به من آرامش مي دهد كه هنوز زنده ام و يك جا نمانده ام.
بگذريم ، اين دفتر خاطرات ما هم عالمي دارد.شده تا به حال كه چند بار چيز هايي درباره اش بنويسم.اما نه براي همه ي مردم تا ببينند ما در كمد اتاقمان چه گنجينه اي داريم - در مقياس فردي ، البته !

