یکشنبه 18 /9/86 نشست "چالش های مطالعات فرهنگی در ایران" توسط دپارتمان مطالعات فرهنگی دانشکده مان برگزار شد.برنامه ،از ساعت 10 صبح الی 6 بعد ازظهر ادامه داشت. اساتید خوب ما در دانشکده و از خارج دانشکده نظرات متفاوتی را مطرح کردند.من از سخنان اساتید ی مانند محمود شهابی ، سعید ذکائی ،محمد رضایی و حسین پاینده و البته نعمت الله فاضلی استفاده زیادی بردم.
اما در اینجا می خواهم به سخنرانی دکتر فاضلی در پانل سوم بپردازم. در واقع نقدی به صحبت های ایشان داشتم که نوشتم و تقدیمشان کردم. گرچه در همایش فرصت نشد که این مطلب مطرح شود اما در اینجا به طور مبسوط تری آن را می آورم.
ایشان اشاره کردند ،"محققان ،مطالعات فرهنگی را رشته ای تجددی می دانند ،که به توسعۀ ارزشهای دموکراتیک می پردازد." این رشته در غرب مدرن در شرایط خاصی شکل گرفته.حال که رشته ای را از بستر مدرن و یا پست مدرن خود جدا کرده و وارد یک قلمرو دیگر می کنیم -که در بهترین حالت در شرایط "گذار" است - این کارکردی عکس می یابد. برخی گفتمان ها در مطالعات فرهنگی هستند که "عقلانیت مدرن" ،"تجربه گرایی"و مانند این را زیر سوال می برند. حال ما با دامن زدن به آن گفتمان ها در ایران در واقع با آتش بازی می کنیم. یعنی عقلانیت و مدرنیتۀ شکل نگرفته را به زیر سوال می بریم."من تردید دارم که این وضع برای جوامع غیر غربی که هنوز "رنسانس خود" را طی نکرده اند ،مفید باشد." ما در نیمۀ راه تجدد هستیم و این گفتمان های مطالعات فرهنگی به ما می گویند برگردیم چون راه را اشتباه آمده ایم."گاه شک می کنم آیا این به نفع اقتدارگرایان نیست؟" و در نهایت اینکه ،چالش ما در ایران فهم کژتابانه از مطالعات فرهنگی است."این حرف ها در ایران نه تنها انتقادی نیست که اصولاً محافظه کارانه است."
در ابتدا می خواهم بگویم که چه پیش فرض هایی در زیر این سخنان وجود دارد. در اینجا قصد نقد ندارم ،بلکه هدفم ایضاح است.
الف ) اول اینکه در زیر این سخنان "تصوری تک خطی از تاریخ" پنهان است.اینگونه که تاریخ سه مرحله دارد :سنت ←دوران گذار←تجدد .تمام کشورها از این مسیر می گذرند. اصطلاحاتی چون "دوران گذار" ،"رنسانس خودمان" و از این قسم به این امر دلالت دارند.
ب) دیگر نگاه "اراده گرایانه" به تاریخ است. گویی که ما مسلط بر تاریخیم و می توانیم جهت درست و غلط آن را تشخیص داده و آن را به راه درست هدایت کنیم. می توانیم جلوی ورود بعضی عناصر فرهنگی را به فرهنگی دیگر بگیریم و در عوض عناصر خاصی را پرورش دهیم.
تصور من این است که پیش فرض اول که بسیار هم شایع است با هضم فرهنگ ما در فرهنگ غربی در ارتباط است. چنان که ما –در حالتی مانند از خودبیگانگی- خود را نیز از منظر غربی ها می بینیم. وقتی آنها می خواهند تاریخ جهان را بر اساس ادوار تاریخی خود تقسیم بندی کنند ،ما نیز خود را از این دید می بینیم. این یعنی نگاه به خود از منظر Ethnocentrism اروپایی. البته مورد مناقشه است ،اما من معتقدم این فرآیند طی شده تاریخی است که در غرب اتفاق افتاده و نمی توان آن را به هر جامعۀ دیگری تعمیم داد.گرچه بسیاری از نظریات جامعه شناختی – معمولاً کلاسیک ها- این را مسلم گرفته اند اما ،جای کاوش فلسفی بیشتری دارد.امروزه از انواع تکثرات سخن گفته می شود که باید تکثر تاریخی را هم بدانها افزود.
در مورد پیش فرض 'ب 'هم باید گفت که این موضع گرچه هنوز طرفداران زیادی دارد.اما باید گفت تا حدود زیادی امرزه محل شک است.تاریخ –آنگونه که من می بینم- مانند سیلی است که جریان دارد. ما در داخل سیل چه می توانیم از آن بگوییم؟ هیچ !این موضع انفعال نیست.این "ما" هستیم که تاریخ را می سازیم. اما "ما" نه "من"."ما" متشکل از وجدان های پراکندۀ افراد ، روابط پیچیده و تصمیمات نهایی است ،به علاوه چیز های دیگری که هیچ از آنها نمی دانیم.ما این ها را سازمان می دهیم.تا چه کارگر افتد.اما موقعیت معرفت شناختی و هستی شناختی انسان فراتاریخی نیست.اخبار(به کسره الف) از امری فراتاریخی ،کار انسان نیست.(در نظریات جامعه شناختی این را نیز می توان نقدی جدی بر نظریه تاریخ مارکس دانست که از این بعد انسجام درونی ندارد.گزاره ای را در باب تاریخ بیان می کند که مبنانی معرفت شناختی مبهمی دارد.)
مسالۀ دیگری که به نظرم می رسد این است.که برخی گفتمان ها در مطالعات فرهنگی به ما می گویند که از راه تجدد برگردید که ره به جایی نمی برد. آیا این خطرناک است؟ تنها باید پرسید این امر خطرناک اگر "حقیقت" باشد چه؟ از دیدگاه گفتمان های پست مدرنی که حقیقت را پوچ و همه چیز را برساخته می دانند به موضوع نمی نگرم ،اما اگر از این موضع هم به موضوع نگاه کنم باید بگویم که نقطۀ اصلی بحث اینجا نیست. بلکه ابتدا باید ایضاح عمیق تری صورت گیرد ."هدف در نظر ما چیست؟ یافتن راه درست تر یا رسیدن به تجدد؟"
در اینجا می خواهم به صورت خلاصه ،اَهّم موانع جامعه شناختی پیش روی مطالعات اجتماعی ایران ،که به نظرم می رسد ،را بیان کنم. موانع عمیق تر پیش روی که درک آنها مستلزم توجهات عمیق تر فلسفی است ،مدنظر این نوشتار نیست .
1.معضلۀ ترجمه :
در حال حاضر بیشترین میزان اساتید رشته های علوم اجتماعی تحصیلکردگان کشور های انگلیسی زبان هستند.در این بین تعداد بسیار قلیلی از این اساتید به دو زبان خارجی مسلطند.با این مقدمه باید گفت ؛حال ما با یک مشکل چند بعدی در ترجمه مواجهیم :
الف)تمامی ترجمه های ما از زبان انگلیسی انجام می شود.عدم تسلط اساتید ما به زبان های آلمانی ، فرانسوی و عربی باعث شده که حتی گاه ما منابعی ،که از اندیشمندان این زبان ها منتشر می شود، را به صورت ترجمه ای دست دوم از زبان انگلیسی به فارسی بیابیم.یعنی در این بین دو بار ترجمه صورت گرفته ،یکی از زبان مبدا به انگلیسی و دیگری از زبان انگلیسی به فارسی.بر اهل فن معلوم است که چه میزان از محتوای مطلب در این بین از بین می رود و یا آسیب می بیند.
ب)دیگر اینکه علوم اجتماعی ما به شدت تحت تاثیر جامعه شناسی آنگلوساکسون باقی می ماند.کافی است در نظر بگیریم که از پانزده کتاب آنتونی گیدنز ،جامعه شناس شهیر و معاصر انگلیسی، نزدیک به دوازده کتاب به فارسی ترجمه شده اند ،اما تقریبا نیمی از کتب ماکس وبر ،جامعه شناس کلاسیک آلمانی،بیشتر به فارسی برنگشته است.در حالی که حتی همان آثار هم گاهی از انگلیسی به فارسی برگردانده شده(مانند کتاب "روش شناسی علوم اجتماعی " وبر).این باعث از دست رفتن بسیاری از معلومات جامعه شناختی ما می شود.
ج) حتی بدتر از همه اینکه ما هیچ خبری از وضعیت مطالعات اجتماعی در کشور های همسایه و خاورمیانه ای مان نداریم.در حالی که کتب انگلیسی زبان بسیاری ،به فاصلۀ یک سال ترجمه می شوند ،تا به حال هیچ کار جدی در بارۀ مطالعات اجتماعی کشور هایی که با ما در شرایط مشابهی قرار دارند (کشورهایی مانند مصر ،لبنان ،عربستان و پاکستان) در ایران منتشر نشده.
2.بی فایدگی :
مطالعات اجتماعی در ایران به گونه ای از رخوت و سستی گرفتار آمده که باید اذعان کرد این تنها مشکلات سیاسی و حمایت دولت نیست که جلوی رشد آن را گرفته (گرچه این بی تاثیر نیست!) بلکه خود عالمان این حوزه اذعان می کنند که تحقیقات در این بخش کارآمد و کاربردی نیستند.یعنی نفعی و ضرری برای جامعه ندارد.البته ما فرض را بر این می گذاریم که دولت ،فهم علمی والایی دارد و می داند که تحقیقات بنیانی (Fundamental) سود و نفع فوری و روزآمد ندارند.اما با این فرض هم باید گفت که فرقی به حال ماجرای مطالعات اجتماعی در ایران نمی کند و تحقیقات بنیانی ارزشمندی هم به ثمر نمی نشیند.پس بی فایدگی یکی از اساسی ترین مشکلات این حوزه هاست.
3.آزاد اندیشی :
فضای سرکوب و عدم وجود آزادی اندیشه لزوماً امری سیاسی نیست. فرهنگ جامعۀ استبداد زدۀ ما باعث خفه شدن صداهای معارض می شود. هر صدایی که قدرتی –هر چند خرد،مانند یک مدیر دانشگاهی- را به چالش کشد با مشکلات زیادی برخورد می کند. این باعث رکود و رخوت اندیشه می شود. در این بین -که عده ای می توانند و عده ای نمی توانند حرف خود را بزنند- به قول وبر : "شأن یک نمایندۀ علم ایجاب می کند که در این شرایط همانگونه که دربارۀ چنان مسائلی مجبور به سکوت است،از طرح مسائل ارزشی مجاز نیز لب فرو بندد."(Weber,1994,8) همین و ضع دربارۀ مجوز نشر کتاب ومقاله و سخنرانی صدق می کند.

از منظر دینی :
در اسلام مناسک جمعی مهم (مانند ایام البیض ،رمضان ،اعیاد قربان و بعثت ) به گونه ای در طول سال چیده شده اند که مهلت چندانی به مومنین ،برای "فراموشی" نمی دهند.این مناسک جمعی که وقت قابل توجهی از سال را به خود اختصاص می دهند ،یاد آور هدف زندگی برای مومنند.او را به پیوند با نظام سرمدی مژده می دهند.برای او آرامش دینی به بار می آورند و احساسات دینی - که در جمع دارای طنینی چند برابر می شوند- را به اهتزاز در می آورند.
از دید نظریۀ اجتماعی :
مناسک جمعی در اسلام ،که مکررا ً در سال تکرار می شوند و مکملی برای اعمال فردی-عبادی اند در واقع باعث انسجام جامعۀ اسلامی می شوند.این مناسک ،که افراد را با هم پیوند می دهند و حس هویت را در افراد تقویت می کنند ،مانع بزرگی بر سر راه ورود عناصر فردگرایانه به داخل جامعۀ اسلامی اند.افراد جامعه از هر طبقه و قشری در کنار هم به اعمالی یکسان می پردازند و به صورت عریان احساسات دینی خود را بروز می دهند.در طی این فرآیند ،افراد حس اعتماد به نفس بیشتری در بروز رفتار دینی –حتی در زمانهایی که ممنوعیت هایی خارجی برای این بروز وجود داشته باشد- پیدا می کنند.
در مذهب شیعه به دلیل مبارزۀ طولانی تاریخی و همچنین در اقلیت بودن ،مناسک جمعی دینی نه تنها تا حدود زیادی رنگ و بوی سیاسی گرفته ،بلکه به نوعی مبارزۀ اجتماعی برای حفظ عقاید -در میان اکثریت سنی مذهب- تبدیل شده.اگر "عاطفیگری" (عنایت . 61:1380) شیعیان را هم به این مناسک دینی اضافه کنیم ،نتیجه نوعی عمل جمعی است که صِرفا ً بخشی از عمل مومنانه در جریان زندگی نیست ،بلکه جهت دهندۀ زندگی مومنان خواهد بود.
در بسیاری از این مواقع افراد سعی می کنند به طریقی از زندگی روزمره فاصله بگیرند.به این معنی که در طی انجام این مناسک جمعی برای مدتی تمایلات نفسانی خود را کنترل می کنند.به اعتقاد بسیاری از متفکرین "خویشتنداری" منشاء تمدن سازی است.یعنی این سرکوب و مهار زدن بر تمایلات نفسانی است که انسان متمدن را از انسان بدوی متمایز می کند."فرهنگ به طور اساسی با مسالۀ تنظیم و کنترل امیال ربط پیدا می کند."(میلنر. 97:1385)
- عنایت ،حمید ،" اندیشۀ سیاسی در اسلام معاصر" ،ترجمۀ : بهاءالدین خرمشاهی ،تهران :خوارزمی .1380.
- میلنر ،آندرو و جف براویت،"درآمدی بر نظریۀ فرهنگی معاصر"،ترجمۀ : جمال محمدی،تهران :نشر ققنوس ،1385.
سرویس اندیشه روزنامه «ایران» :صبح پنجشنبه ۱۳۸۶/۶/۱۵ روبه روى حسينيه ارشاد دو كاميون شركت «Nestle» پارك شده بود و جمعيتى كه براى شركت در دومين همايش «دين و مدرنيته» به سمت سالن حسينيه ديده مى شدند.اين بار «روشنفكران دينى» گردهم آمده بودند تا به آسيب شناسى و نقد پروژه روشنفكرى در ايران بپردازند. توده جمعيت و حضور تقريباً تمامى روشنفكران مطرح اين سال ها بود كه موجب مى شد در هر قدمى چهره هايى آشنا را ببينى.
|
ادامه مطلب
تصور می کنم مشکلی که بعد از مدتها هنوز هم به آن دچار هستیم «برخورد مکانیکی با حوزه فرهنگ» است.این از همان ابتدایی ترین مشکلات ما در انقلاب بود و تصور می کنم که یک مشکل بزرگ و تاریخی فرهنگ ماست. فاکت های تاریخی بسیاری این را تایید می کنند.
مثلا ً رضا خان با خشونت سعی کرد که موضوع حساس فرهنگی «حجاب» در ایران را بنا بر مقاصد خود پیش ببرد.گر چه از رضا خان میرپنج انتظار بیش از این هم نمی رفت .محمد رضا شاه که بسیاری از جامعه شناسان و نخبگان مشاورش بودند هم همان کارهای پدرش را پیش می گرفت(مثل ماجراهای برخورد با روحانیت ،حادثه فیضه و ... ).من جدا ً معتقدم با توجه به روند های جهانی که از مقاصد فرهنگی آنها پشتیبانی می کرد ، اگر کمی با ظرافت تر با این حوزه برخورد می کردند، موفقیت بیشتری برایشان حاصل می شد.
بعد از انقلاب هم همین گونه شد.از تندروی های اوایل انقلاب که بگذریم ، امروزه و با این همه تحول در تمامی عرصه ها باز این اشتباه تاریخی تکرار می شود و مثلا ً می خواهیم به زور به جوانان یاد بدهیم که فلان چیز را بپوشید و فلان را نپوشید(¤) یا مثلا ً فقط به زور چند واحد درسی می خواهیم ذهن دانشجویان را به مذهب جلب کنیم.انقلابیون فکر کردند با وارد کردن یک روحانی به دانشگاه به نام نهاد نمایندگی دیگر دانشگاه اسلامی می شود. در عرصۀ تبلیغات هم همینگونه تصور ،غالب است.وزارت ارشاد به جای حمایت از نوعی تبلیغات که بتواند به ترویج هنر اسلامی کمک کند.مثلا ً به جای ایجاد تصویری مناسب از وزیر دولتی که منتسب به اسلام است نزد هنرمندان ، به جای حمایت معنوی از هنر اسلامی . ترجیح می دهد که جلوی پخش هنرهای غیر این را بگیرد(¤).ترجیح می دهد سانسور کند. ترجیح می دهد ارائه مجوز برای یک کاست را منوط کند به خواندن شعری در مدح شخصیتی مذهبی .که باز این باعث می شود که بعضی دچار ریا شوند.بعضی دیگر از کنشگران عرصۀ فرهنگ سرخورده شوند ، گوشه نشین شوند ، کینه به دل بگیرند و هنرشان پژمرده شود و در بهترین حالت سیاسی (به معنای مبارزه سیاسی در عرصه هنر) شوند. این می شود که در تمام حوزه های زندگی ما دیواری بلند به نام سیاست کشیده شده است.هر کجا که پا بگذاریم باید یا ساکت باشیم یا به صراحت موضع سیاسی مان را بیان کنیم یا با سیاستی درگیر شویم.چرا؟
این تکرار توجیهی ندارد مگر یک معضله تاریخی در نشناختن راه های برخورد با حوزه فرهنگ. ما تصور می کنیم با تمامی حوزه ها ی جامعه (اقتصاد ، فرهنگ ، سیاست و اجتماع یا همان AGIL پارسونز) می توان یکسان برخورد کرد.
حوزه فرهنگ در ایران حوزه ای خاص و برجسته در نظر گرفته نمی شود. «خاص بودگی فرهنگ» گمشده ذهن ایرانی است.
فرهنگ حوزۀ خاص و شدیدا ً حساسی است.هر حوزه ای هم اخلاق و منش خاص خود را می طلبد.کسانی که با این عرصه درگیر هستند خواه وزیر ارشاد باشد یا نیروی انتظامی و مانند آنها ، می بایست نحوه رفتار فرهنگی را بیاموزند.اثرات مخرب برخورد مکانیکی با فرهنگ چیزی نیست که پنهان باشد ، که در بهترین حالت منجر به سرخوردگی نخبگان فرهنگی و در بدترین حالت منجر به مقاومت فرهنگی می شود .

كسي كه تحمل ابهام را ندارد ، در مطالعات اجتماعي تاب نمي آورد.بسياري را مي شناسم كه دل در گرو اين دارند كه روزي در مطالعات اجتماعي قطعيتي بيابند و اين حوزه مانند علوم فيزيكي شود.استادي را مي شناختم كه مديحه كتاب هاي انگليسي زبان را مي گفت ؛ چون از ابتدا تا انتها درباره موضوعي خاص با صراحت صحبت مي كنند و فلسفه انگليسي كه مانند باغ وجين شده اي است كه درخت ها مرتب و منظم با متراژ معين از هم قرار دارند.اما امان از كتاب هاي فرانسوي- آلماني ، امان از فلسفه قاره اي كه از سر تا ته معلوم نيست درباره چه چيزي صحبت مي كند.هر دانشمندي مفاهيم انتزاعي بسياري را بار مي كند. مثل جنگل پيچ در پيچي مي ماند كه مه گرفته و هر انديشمند كورمال كورمال جلو مي رود.(تشبيه ها از دكتر مرديها در شماره قبلي نشريه مدرسه)
بايد بپذيريم كه حيطه مطالعات اجتماعي حيطه اي نيست كه جولانگاه خوبي براي ”اراده معطوف به قدرت” عقل مدرن باشد.شايد آنان كه در اين حيطه بدون قيد هاي”احتمالاَ”،”اما”،”اگر” صحبت مي كنند ، تنها طبل رسوايي خود را در تاريخ نظريات مي زنند.هر چه ندانيم اينقدر مي دانيم كه در اين حوزه مانند مردماني هستيم كه در شب تاريك ، در محلي نا معلوم رها شده اند و جز اجسامي را كه با آنها برخورد مي كنند ، به چيز ديگري نمي رسند (يا داستان فيل مولانا) .
به نظرم مي رسد كه ، فلسفه قاره اي بيشتر با سرشت پديدارهاي اجتماعي سازگار است تا پوزيتيويسم انگليسي زبان ها.شايد به همين دليل هم باشد كه در انگلستان غلبه با انسان شناسي است و جامعه شناسي نمي تواند از سيطره آن رهايي پيدا كند ( نقل به مضمون از سخنراني دكتر فاضلي). پديده هاي اجتماعي و انساني مبهم اند.مقصد و معناي جامعه و تاريخ براي انسان نامعلوم است.در هر حال مقدورات ما اين است.
اين حالت سردرگمي را مي توان در دانشجويان سالهاي اول اين رشته ها ديد كه نمي توانند بفهمند كه اين مطالب پراكنده به هم چه ربطي دارند و احيانا َ حقيقت چيست؟ تجربه خوبي كه من دارم همان است كه كتابي كه از آن هيچ نمي فهمم را ، كنار بگذارم و مدتها بعد كه به طور اتفاقي باز به دستم آمد با نگاهي نو مطالب آن را بررسي كنم.
در ابتداي اين جلسه ايشان سوالي پرسيدند به اين مضمون كه ”دليل توجه شما به مطالعات فرهنگي چيست؟” در زير من جوابي ، كه به سوال ايشان دادم ، را مي آورم.
××××××××××× × × ×
”الان ديگر زمان آن رسيده كه در انتخاب علوم و حوزه هاي معرفتي كه در غرب شكل مي گيرد بيشتر دقت كنيم .”
اين جمله اي بود كه دكتر كچويان در جلسه اخيري كه در دانشكده مان (دانشكده علوم اجتماعي علامه طباطبايي) گفتند ( نشستي با عنوان ”مرگ جامعه شناسي . تولد مطالعات فرهنگي” . )
فكر مي كنم ايشان به مساله ي مهمي اشاره كردند . زماني بود كه هر چه در غرب اتفاق مي افتاد ما سريعا َ براي ”تشبه” به آنها و براي دور نماندن از قافله ي پيشرفت و شايد حتي براي پر كردن سريعتر فاصله مان با تمدن جديد ، آن علم را اخذ مي كرديم.در بسياري موارد اين اتفاق- يعني تشبه جستن به غرب- افتاد و همچنان مي افتد و آن اتفاق-يعني رسيدن به قافله ي تمدن مدرن- نيافتاد و نمي افتد.
اين كار-اخذ علوم جديد- نه به ذات خوب است و نه بد ، اما احتمالا َ الان زمان آن رسيده كه صرفا َ براي تشبه به كسي يا تمدني اين كار را نكنيم.بلكه آگاهانه و بر اساس نياز هايمان در انتخاب دقت كنيم.
مثال جامعه شناسي و مطالعات فرهنگي ، اين مطلب را روشنتر مي كند.اين علوم هر كدام زائيده ي نوعي نگاه به جهان و نوعي رويكرد معرفت شناسانه اند.مثلا َ جامعه شناسي كلاسيك شديدا َ فرزند زمانه خودش است.در اواسط دوران روشنگري است كه چيزي به نام ”اراده ي معطوف به قدرت” –به قول نيچه- شكل مي گيرد.اين اراده است كه طبيعت را به واسطه ي علوم طبيعي تحت تسخير انسان در مي آورد .اما انسان مدرن در روياي تسلط بر جهان اجتماعي نيز هست.چيزي كه ”كنت” را فرزند زمان خود مي كند همين تاكيدات او بر علوم پوزيتيويستي و اصطلاحاتي مانند ”پيش بيني امر اجتماعي” است.اما مطالعات فرهنگي و بعضي درگيري هاي معرفتي آن با جامعه شناسي هم – به اعتباري- زائيده معرفت شناسي پست مدرن و تكثرگرايي ها و نسبي انديشي هاي آن است.در واقع ظهور اين حوزه ، فرياد عدم اعتبار شعار هاي ابتدايي شناختي در اوان روشنگري است.
اين امواج پياپي معرفت شناختي و فلسفي است ،كه در غرب ظاهر مي شوند و در پي آنها و شعبه اي از نتايج آنها مي شود همان علوم و حوزه هاي معرفتي اي كه در معرفت اجتماعي- فرهنگي مي بينيم.
كساني كه بيرون از اين تمدن قرار دارند بايد با دقت بيشتري دست به گزينش و كاربرد اين حوزه ها بزنند و با عمق بيشتري به معارف تمدن جديد نگاه كنند.نه چنان مدهايي پياپي كه مي آيند و مي روند و ما را هم به دنبال خود مي كشند.
واقعيت اين است كه اين امواج معرفت شناختي در بعضي ديگر از نقاط جهان مانند كشور ما رخ نداده اند – يا خوشبينانه تر بگويم ؛ به گونه اي ديگر رخ داده اند.حال چه بايد كرد ؟! حتما َ و مطمئنا َ من نمي گويم كه اين معارف را بايد رها كرد. بلكه معتقدم بايد با توجه بيشتر و با نگاه جدي به عمق فلسفي اين حوزه ها به طرف آنها برويم.
اين يعني كه هم زمان با آگاهي نسبت به نظريه هاي مطرح در آن حوزه و عناصر و مفاهيم مورد كاربرد ، به عمق فلسفي و بستر ظهور آن هم توجه داشته باشيم.
نمونه هايش زيادند ، از مسئولين دولتي و وزارت خانه ها بگيريد تا دانشگاه ها و روابط بينافردي روزمره مان.در نگاه اول ، آن اولي ها مهمتر به نظر مي رسند .اما اتفاقا َ مي خواهم بگويم اولي و آخري با هم روابط متقابل دارند و هم را پشتيباني مي كنند. نمي توان با مطالعه ي موردي ، يك جنبه را گرفت و در بابش نظريه بافي كرد.هر موضوع خردي را بايد در متن كلان تر ديد و بررسي كرد.
به نظرم مي رسد كه اشتباه است كه ما اول سراغ تجلي سياسي يك امر فرهنگي برويم و به آن انتقاد كنيم.كنش سياسي - به معناي كلانش – هم روابطي وثيق با فرهنگ روزمره دارد.
برگرديم به بحث خودمان ، انسان زورمدار در همين فضاي روزمره زاده مي شود ، كه گاه خود را به توده ها غالب مي كند و گاه حتي خود مردم او را انتخاب مي كنند.سلطه ورزي خود را مدام در فرهنگ روزمره مان بازسازي مي كند و مدام مظاهر مختلفش را در حوزه هاي مختلف مي بينيم.
به عنوان فرضياتي ، كه البته پيشتر از اين مطرح شده اند ، مي شود حدس زد كه اين با فضاي استبدادي و تك صدايي كه در تاريخ ما پر سابقه است ارتباط داشته باشد.گرچه باز اين استبداد سياسي كهن ، ريشه در فرهنگي داشت كه استبداد پذير بود.به عنوان مثال تحقيق دكتر پيران در شرح نظريه اش در باب تاريخ ايران به ”سر ِ راهي بودن ايران” و ”حملات متعدد تاريخي اقوام همسايه و در نتيجه نياز شديد به ”امنيت” اشاره مي كند.اين نياز، سلطه ي تك صدايي را توجيح و حتي حياتي مي كند.
اين الگو را از سياست بگيريد و فقط در ذهن خود مرور كنيد كه در روابط معمولي خانوادگي و جمع دوستان و كاركنان و اساتيد دانشگاه و الي آخر، چه ها مي گذرد.همه جا مي تواني ديواري ببيني از استكبار و خودرائي و در نهايت ”سلطه ورزيدن”.
موضوع اصلي نحوه ي تعامل ماست با اين فضا.اگر ما مطالب بالا را بپذيريم ، نوبت به توصيف حال ما مي رسد در اين كارزار . به نظر من قبل از ”بايد ها” لازم است از ”نبايد ها” صحبت كنيم.كه نبايد در اين بازسازي هر روزه شريك شد و نبايد واكنشي سريع و سياسي به هر تجلي اين آسيب داد (مي دانم! متهم مي شوم به محافظه كاري.اما تهمت محافظه كار بودن بهتر از حقيقت راديكال بودن است).به قول فوكو : آگاهي خودش يك نوع مبارزه است.پس بايد ديگران را حساس كرد به خطر سلطه ورزي در روابط هر روزه.

