تبليغاتX
كلمه

هر روز در حال فرسوده شدن هستيم.هر روز ”من” ديروز مي ميرد و ”من” تازه زاييده مي شود.
تصور ما از مفهوم فنا و نيستي جهان ، مفهوم دقيقي نيست. منظورم اين است كه تصور عموميمان اين است كه : انسان چون بالاخره پير مي شود و يك روز مي ميرد پس ، فاني است.
اما فكر مي كنم مي بايست به طور جدي تري درباره ي اين مفهوم فكر كنيم. ببينيد ، تاريخ مدام و مدام در حال گذر است.ما هم با تاريخ چه جسمي ، چه روحي ، چه فكري و ... در حال تغييريم.در كارزار زندگي چيزي وجود ندارد كه بدان دستاويزي باشد.
اندكي تامل اين نكته را معلوم مي كند.ما زماني دوستاني داشتيم ، صميمي . اما الان حتي نام آنها را هم نمي توانيم به ياد بياوريم.انديشه هايي براي آينده مان داشتيم كه الان نداريم و ... .حتي تطور را در اجتماع و هويت اجتماعي مي بينيم.تمامي كتاب ” تطورات گفتمانهاي هويتي” دكتر كچويان به تبارشناسي گفتمانهاي هويتي ايران در تاريخ معاصر مي پردازد و همين گذار را نشان مي هد.ديگر ، تغيير جهان فيزيكي ( كه بر ما معلوم است ) ، به جاي خود.
يعني هويت ما چه در بعد فردي ، چه در بعد اجتماعي يا در بعد كلان تاريخي ،مدام، در حال نابودي است.پس اساس خلقت دنيوي بر خلاف آنچه ما در تفكرات روزمره مي پنداريم بر فنا بنا شده.سستي و فرسودگي تمام حيات ما را احاطه كرده.يا بهتر بگويم ؛ اصل بر فناست و زندگي استثنائي است بر اين قاعده.
انسان دو راه پيش رو دارد-منظورم انسان فكور است نه هر كس،كه هر كس به اين نمي انديشد- يا اينكه دستاويز نجاتي براي خود بيابد چونان كه عشاق مي كنند و زندگيشان را به دو پاره تقسيم مي كنند ، يكي پيش از ديدار معشوق يكي پس از آن.در اين حال فرد براي خود مبدائي صوري مي گذارد و بدان تمسك مي جويد براي تحمل بار نيستي و معنا دار مي كند ، اين بي معنايي بيكران را. يا اينكه تسليم موج شود و تمام كار را به مسير بسپارد ؛ مانند مومني كه خود را رها مي كند در دل خلقت.يعني خود را در برابر سيل فنا برهنه مي كند.نيچه به فيلسوفان توصيه مي كند :” خانه هايتان را در دامنه ي كوه آتشفشان بنا كنيد”.(1)
در هر حال ، انسان -فيلسوف يا مومن فرقي ندارد-راهي جز تسليم به فنا ي هر روزي اش ندارد.

(1). گر چه او اين را در زمينه اي ديگر مطرح مي كند.
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

عرفان و تصوف امر يكپارچه اي نيست كه در تمام تاريخ اسلام امتداد داشته باشد.درست مانند فلاسفه و دانشمندان ، متصوفه و عرفا هم نحله هايي داشته اند.
چند ماه پيش بود كه دكتر اباذري به نحوه آسيب خيز توجه به عرفان در ايران هشدار دادند.درباره ي آن سخنراني حرف هاي زيادي دارم و نقد هايي ، اما در كل اين مساله ي گرايش به عرفان در دوره هاي اخير را محل تأمل مي دانم.
مهم ترين بحث براي عرفا كه باعث تمايز آنها مي شود نحوه ي وصول به حق است. نظريه هاي متنوعي درباره ي نحوه نظم هستي دارند ، روش شناسي رسيدن به هدف از دل همين نظريات صادر مي شود.مثلا َ دو نحله اصلي در قرون خلافت عباسيان به بعد در عرفان وجود داشت. اولي معروف به نحله ي خراسان بود.حلاج و بايزيد بسطامي جزو اين ها بودند.گرايش خراساني بيشتر تمايل به عقايد فردگرايانه ي زهد و ترك داشت و گاهي عقايد افراطي تر هم در آنها يافت مي شد.تاكيد بر كارهايي كه شانه به شانه ”رهبانيت” مي زد و يا كرامات و امثال اينها در اين حوزه بيشتر بود.
به همين ميزان به ابعاد اجتماعي ، سياسي عرفان توجه كمتري مي شد.تصور من اين است غلبه گرايشات مكتب تفكيكي در حوزه هاي فكري مشهد و خراسان را مي توان در اين تاريخ رديابي كرد.
از طرف ديگر گرايشي حضور داشت به نام ”گرايش بغدادي” كه عرفايي چون جنيد بغدادي و حارث محاسبي از نمونه هاي آنها هستند.آنها در كنار باطن گرايي به ميزان بيشتري-نسبت به آن نحله ي اول- بر حفظ ظاهر دين تاكيد مي كردند و عرفان را در سطح اجتماعي تعريف مي كردند.
نمونه ديگر اين نوع عرفا ، شيخ نجم الدين كبري است.كهولت شيخ نجم الدين مقارن بود با حمله ي مغول به خوارزم. علاوه بر درخواست چنگيز مغول از او براي خروج از شهر ، همانجا ماند و گفت :”ما در وقتِ آسايش و فراغت با اين مردم به سر برده ايم. چگونه جايز باشد كه در زمانِ نزولِ رنج و عنا و حلولِ محنت و بلا از ايشان مفارقت كنيم؟”و البت شهيد شد.
سيد حسين نصر در كتاب در ”جستجوي امر قدسي” به اين داستان اشاره مي كند و اين را هم نوعي عرفان مي داند.يعني در واقع اين هم نوعي امكان است ، در مقابل عرفان خشونت گريز .
من نمي توانم قضاوتي بكنم كه كدام بهتر است ، اما وقتي حكايت شيخ نجم الدين را مي شنوم بيشتر احساس همدردي مي كنم ، تا زماني داستاني از عجائب و كرامات مي شنوم.
”روزي كه لشكريان مغول وارد شهر شدند. شيخ جمعي را كه در خدمتش باقي مانده بودند. طلبيد و گفت : «قومُوا علي اسمِ اللّه فقاتِلوا في سبيل اللّه» آنگاه برخاسته، خرقه ي خود را برافكند. ميان محكم ببست و بغل پر سنگ ساخته نيزه اي به دست گرفت و روي به جنگ مغولان آورد و بر ايشان سنگ ميزد تا سنگهايي كه در بغل داشت تمام شد و لشكر چنگيزخان، آن جناب را تيرباران كرد يك تير بر سينه مباركش آمد و چون آن تير بيرون كشيدند مرغ روح مطهرش به رياض بهشت ماوي گزيد.”
گويند كه شيخ نجم الدين در وقت شهادت، پرچم -موي جلوي سر-كافري را گرفته بود و پس از آن از پاي افتاد ده كس نتوانستند كه آن كافر را از دستش خلاص سازند و عاقبت كاكلِ كافر را بريدند و نظر به اين معني مولانا جلال الدين گفته است:

ما از آن محتشمانيم، كه ساغر گيرند
ني از آن مُفلِسكان كه بُز لاغر گيرند
به يكي دست، مي خالص ايمان نوشند
به يكي دست ِدِگر، پرچم كافر گيرند
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  |