یکشنبه 18 /9/86 نشست "چالش های مطالعات فرهنگی در ایران" توسط دپارتمان مطالعات فرهنگی دانشکده مان برگزار شد.برنامه ،از ساعت 10 صبح الی 6 بعد ازظهر ادامه داشت. اساتید خوب ما در دانشکده و از خارج دانشکده نظرات متفاوتی را مطرح کردند.من از سخنان اساتید ی مانند محمود شهابی ، سعید ذکائی ،محمد رضایی و حسین پاینده و البته نعمت الله فاضلی استفاده زیادی بردم.
اما در اینجا می خواهم به سخنرانی دکتر فاضلی در پانل سوم بپردازم. در واقع نقدی به صحبت های ایشان داشتم که نوشتم و تقدیمشان کردم. گرچه در همایش فرصت نشد که این مطلب مطرح شود اما در اینجا به طور مبسوط تری آن را می آورم.
ایشان اشاره کردند ،"محققان ،مطالعات فرهنگی را رشته ای تجددی می دانند ،که به توسعۀ ارزشهای دموکراتیک می پردازد." این رشته در غرب مدرن در شرایط خاصی شکل گرفته.حال که رشته ای را از بستر مدرن و یا پست مدرن خود جدا کرده و وارد یک قلمرو دیگر می کنیم -که در بهترین حالت در شرایط "گذار" است - این کارکردی عکس می یابد. برخی گفتمان ها در مطالعات فرهنگی هستند که "عقلانیت مدرن" ،"تجربه گرایی"و مانند این را زیر سوال می برند. حال ما با دامن زدن به آن گفتمان ها در ایران در واقع با آتش بازی می کنیم. یعنی عقلانیت و مدرنیتۀ شکل نگرفته را به زیر سوال می بریم."من تردید دارم که این وضع برای جوامع غیر غربی که هنوز "رنسانس خود" را طی نکرده اند ،مفید باشد." ما در نیمۀ راه تجدد هستیم و این گفتمان های مطالعات فرهنگی به ما می گویند برگردیم چون راه را اشتباه آمده ایم."گاه شک می کنم آیا این به نفع اقتدارگرایان نیست؟" و در نهایت اینکه ،چالش ما در ایران فهم کژتابانه از مطالعات فرهنگی است."این حرف ها در ایران نه تنها انتقادی نیست که اصولاً محافظه کارانه است."
در ابتدا می خواهم بگویم که چه پیش فرض هایی در زیر این سخنان وجود دارد. در اینجا قصد نقد ندارم ،بلکه هدفم ایضاح است.
الف ) اول اینکه در زیر این سخنان "تصوری تک خطی از تاریخ" پنهان است.اینگونه که تاریخ سه مرحله دارد :سنت ←دوران گذار←تجدد .تمام کشورها از این مسیر می گذرند. اصطلاحاتی چون "دوران گذار" ،"رنسانس خودمان" و از این قسم به این امر دلالت دارند.
ب) دیگر نگاه "اراده گرایانه" به تاریخ است. گویی که ما مسلط بر تاریخیم و می توانیم جهت درست و غلط آن را تشخیص داده و آن را به راه درست هدایت کنیم. می توانیم جلوی ورود بعضی عناصر فرهنگی را به فرهنگی دیگر بگیریم و در عوض عناصر خاصی را پرورش دهیم.
تصور من این است که پیش فرض اول که بسیار هم شایع است با هضم فرهنگ ما در فرهنگ غربی در ارتباط است. چنان که ما –در حالتی مانند از خودبیگانگی- خود را نیز از منظر غربی ها می بینیم. وقتی آنها می خواهند تاریخ جهان را بر اساس ادوار تاریخی خود تقسیم بندی کنند ،ما نیز خود را از این دید می بینیم. این یعنی نگاه به خود از منظر Ethnocentrism اروپایی. البته مورد مناقشه است ،اما من معتقدم این فرآیند طی شده تاریخی است که در غرب اتفاق افتاده و نمی توان آن را به هر جامعۀ دیگری تعمیم داد.گرچه بسیاری از نظریات جامعه شناختی – معمولاً کلاسیک ها- این را مسلم گرفته اند اما ،جای کاوش فلسفی بیشتری دارد.امروزه از انواع تکثرات سخن گفته می شود که باید تکثر تاریخی را هم بدانها افزود.
در مورد پیش فرض 'ب 'هم باید گفت که این موضع گرچه هنوز طرفداران زیادی دارد.اما باید گفت تا حدود زیادی امرزه محل شک است.تاریخ –آنگونه که من می بینم- مانند سیلی است که جریان دارد. ما در داخل سیل چه می توانیم از آن بگوییم؟ هیچ !این موضع انفعال نیست.این "ما" هستیم که تاریخ را می سازیم. اما "ما" نه "من"."ما" متشکل از وجدان های پراکندۀ افراد ، روابط پیچیده و تصمیمات نهایی است ،به علاوه چیز های دیگری که هیچ از آنها نمی دانیم.ما این ها را سازمان می دهیم.تا چه کارگر افتد.اما موقعیت معرفت شناختی و هستی شناختی انسان فراتاریخی نیست.اخبار(به کسره الف) از امری فراتاریخی ،کار انسان نیست.(در نظریات جامعه شناختی این را نیز می توان نقدی جدی بر نظریه تاریخ مارکس دانست که از این بعد انسجام درونی ندارد.گزاره ای را در باب تاریخ بیان می کند که مبنانی معرفت شناختی مبهمی دارد.)
مسالۀ دیگری که به نظرم می رسد این است.که برخی گفتمان ها در مطالعات فرهنگی به ما می گویند که از راه تجدد برگردید که ره به جایی نمی برد. آیا این خطرناک است؟ تنها باید پرسید این امر خطرناک اگر "حقیقت" باشد چه؟ از دیدگاه گفتمان های پست مدرنی که حقیقت را پوچ و همه چیز را برساخته می دانند به موضوع نمی نگرم ،اما اگر از این موضع هم به موضوع نگاه کنم باید بگویم که نقطۀ اصلی بحث اینجا نیست. بلکه ابتدا باید ایضاح عمیق تری صورت گیرد ."هدف در نظر ما چیست؟ یافتن راه درست تر یا رسیدن به تجدد؟"

نشست تخصصی "چالش های مطالعات فرهنگی در ایران"
یکشنبه ۱۸ /آذر /۱۳۸۶ .دانشگاه علامه طباطبائی .دانشکدۀ علوم اجتماعی.سالن ارشاد
ــــــــــــ
پ.ن ۱ :نشست مخصوص دانشجویان تحصیلات تکمیلی است.
پ.ن ۲: به پوستر دقت کنید! آن کسی که در پوستر می بینید بنده هستم! :)
پ.ن ۳: طراح پوستر هم حمید جلیلی از هم کلاسی های من است.منتظر یک شمۀ دیگر هنرمندی ایشان باشید.به زودی پرده برداری می شود. :)

دوستان نزدیکم می دانند که من کم رمان و داستان کوتاه می خوانم.دلیلش هم این است که مدت ها تصور می کردم رمان چیزی به معرفت آدم اضافه نمی کند.رمان خوانی حداکثر مثل بستنی خوردن است که سود چندانی ندارد، تنها گاهی برای سرگرمی خوب است.اگر هم نشد ،ضرر چندانی متوجه آدم نمی شود.
البته چند سالی است که این موضع من تعدیل شده.حتی یک لیست تطبیقی از بهترین رمان ها تهیه کردم .به این صورت که از دوستان رمان خوانم خواستم که بهترین ها را به من معرفی کنند.مخرج مشترک لیست ها شد بهترین بهترین ها برای کسی که وقت زیادی برای رمان نمی گذارد.ولی باز رمان خوانی برایم عادت نشده.در اعماق ذهنم ،شاید جایی، در برابر رمان گارد گرفته ام. چرا این را می گویم؟چون الان هم اوقات با ارزشی که سرحالم را برای کتاب های دیگرم می گذارم.نمی توانم در طول روز رمان بخوانم.رمان برای وقتی است که از مطالعات دیگر خسته شده ام - به قولی ذهنم قفل کرده - و یا برای آخر شب و قبل از خواب .
امروز به همان لیست نگاه کردم و "گور به گور" ویلیام فاکنر را خریدم.می دانم که فعلا ً فعلا ً ها درگیرش خواهم بود.
رمان خوان ها کمک کنند : فکر می کنید تلقی قبلی من چه اشکالی داشت؟چه استدلالی بر ضد این تلقی می توان کرد؟
