تبليغاتX
كلمه

                             

  1. چه قدر بی ربط گفته ابوالحسن بلخی : "اگر غم را چو آتش دود بودی /جهان تاریک بودی جاودانه/ در این گیتی سراسر گر بگردی/ خردمندی نیابی شادمانه".من ،خودم با همین دو تا چشمام ، شنبه 27 مرداد 1386 دیدم خردمندانی را که از ته دل شاد بودند.حالا خود دانی جناب بلخی ، شما یا تعریفت از خردمند با من فرق دارد ، یا گیتی رو خیلی کوچک فرض کردی!
  2. محمد اسکندری را از سال دوم دورۀ لیسانس می شناسم.یعنی از مهر 1382 ، یعنی حدود چهار سال.می خواستیم با چند تا از بچه ها برویم خیابان کریمخان ، ساختمان مرکزی دانشگاه علامه تا نمی دانم به چه چیزی اعتراض کنیم یا اعتراض چه کسانی را به چه کسانی تماشا کنیم.هیچ کدامشان را یادم نیست .اما یادم هست که یکی- که یادم نیست کی بود- به محمد گفت من دارم می روم آنجا ، تو هم بیا.بعد چند نفری با هم راه افتادیم به سمت خیابان کریمخان - هیچ کدام آن چند نفر را یادم نیست -و در برگشتن مثل این بود که هزار سال است که با محمد رفیق هستم."بیان" و میمیک چهرۀ محمد را در آن روز خوب به خاطر دارم.محمد خوب یادم مانده.
  3. همۀ کسانی که محمد را می شناسند ، می دانند که این ویژگی محمده که در عرض ده دقیقه با هر کس بخواهد می تواند دوست شود.البته با همه حدود چهار سال دوست نمی ماند.این هم از ویژگی های منه که رفیق خوب را چهل سال نگه می دارم، بل بیشتر.
  4. فکر نمی کنم تا حالا کسی از محمد حرفی با بار منفی شنیده باشد.محمد از هیچ کس ناراحت نمی شود یا می شود و اصلاً نشان نمی دهد یا نشان می دهد و من در این چهار سال ندیده ام و در چهل سال آینده هم نخواهم دید.
  5. محمد لیسانس روابط عمومی دارد. ورودی ما بود  ولی در رشتۀ روابط عمومی.به خیلی از دوستانم هم گفتم که- با توجه به موارد شماره2،3،4- محمد نمونۀ یک مسئول روابط عمومی عالیه.
  6. شنبه 27 مرداد 1386 عروسی محمد بود با خانم مهدوی فر.آن شب از ساعت سه ظهر تا حدود یک شب من با بهترین دوستانم از ته دل می خندیدیم و شاد بودیم و این واقعا ً معرکه است.(قابل توجه آقای ابوالحسن بلخی!)
    -------------------------------------------------------

  عکاس : مهدی ملک پور دوست و همکار محمد است.¤

نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

 زندگی ، اجتماع ، تاریخ همه و همه یعنی همین "آدم ها".آدمها ، یعنی تمام این کسانی که می شناسیم .یعنی تمام امید ها ، ترس ها ، آرزو ها و خاطره های ما ، یعنی تمام هستی ما.ما بدون آدم ها "هیچ" - به معنای واقعی کلمه- هستیم.حیف است که آدم ها را نبینیم.

آدم ها بسیار آرمانی یا بسیار زمینی نیستند.می آیند ، می روند، گریه می کنند ، و البته می خندند.همین ها ! ما به همین ها می گوییم "آدم".

نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک 

     

انتشارات Sage  هر سال حدود همین تاریخ مخزن مقالاتش را برای تمام مخاطبین اینترنتی باز می گذارد تا محققین بتوانند مقالات مورد نیازشان را Fulltext از سایت دریافت کنند.
همانطور که می دانید Sage از معتبرترین بنگاه های انتشارات در زمینه علوم اجتماعی است.می توانید به این سایت مراجعه و مقالات مورد نظرتان را Download کنید.
حتما ْ به بخش مقالات پر مخاطب و مقالات با بیشترین ارجاع، مراجعه کنید.مقالات جالبی پیدا خواهید کرد.اصولا ً مزیت این کار Sage بر استفاده از مجلات لاتین در کتابخانۀ دانشگاه همین طبقه بندی ها است و اینکه می توان از جستجوی موضوعی در مقالات استفاده کرد.

نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

يكي از همكلاسي ها زنگ زدند و گفتند كه فردا كلاس تشكيل نمي شود.گفتم مشكل چيست؟ گفت كه استاد مريض است. گفت نمي توانست درست صحبت كند. نگران شدم ‏ زنگ زدم به استاد . داشت نماز مي خواند.ده دقيقه بعد زنگ زدم گوشي را برداشت. صدايش بلند نمي شد.مثل كسي كه تازه از خواب بلند شده باشد.

حالشان را كه مي پرسيدم فقط مي گفتند ”الحمد لله” . گفت سرما خورده و عفونت به ريه هايش كشيده شده است. اين همان استادي است كه گفتم از الطاف خفيه ي الهي بود و هست.

يك هفته اي هست كه نگرانش هستيم. فردا قرار است برويم عيادتشان.

اينها را گفتم كه از شان ”استادي” بگويم ؛ كه حق پدري به گردن ما دارند؛ كه بعضي شان باعث تغيير مسير زندگي دانشجويانشان شده اند ؛ كه عمرشان را صرف معرفت كرده اند ؛ كه در محيط هاي بد دانشگاهي ما زجر كشيده اند .

خدا خيرشان دهد. ديگر چه مي توانم بگويم ! جز اينكه براي استاد ما دعا كنيد.

نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

 تصور می کنم مشکلی که بعد از مدتها هنوز هم به آن دچار هستیم «برخورد مکانیکی با حوزه فرهنگ» است.این از همان ابتدایی ترین مشکلات ما در انقلاب بود و تصور می کنم که یک مشکل بزرگ و تاریخی فرهنگ ماست. فاکت های تاریخی بسیاری این را تایید می کنند.

مثلا ً رضا خان با خشونت سعی کرد که موضوع حساس فرهنگی «حجاب» در ایران را بنا بر مقاصد خود پیش ببرد.گر چه از رضا خان میرپنج انتظار بیش از این هم نمی رفت .محمد رضا شاه که بسیاری از جامعه شناسان و نخبگان مشاورش بودند هم همان کارهای پدرش را پیش می گرفت(مثل ماجراهای برخورد با روحانیت ،حادثه فیضه و ... ).من جدا ً معتقدم با توجه به روند های جهانی که از مقاصد فرهنگی آنها پشتیبانی می کرد ، اگر کمی با ظرافت تر با این حوزه برخورد می کردند، موفقیت بیشتری برایشان حاصل می شد.

بعد از انقلاب هم همین گونه شد.از تندروی های اوایل انقلاب که بگذریم  ، امروزه و با این همه تحول در تمامی عرصه ها باز این اشتباه تاریخی تکرار می شود و مثلا ً می خواهیم به زور به جوانان یاد بدهیم که فلان چیز را بپوشید و فلان را نپوشید(¤) یا مثلا ً فقط به زور چند واحد درسی می خواهیم ذهن دانشجویان را به مذهب جلب کنیم.انقلابیون فکر کردند با وارد کردن یک روحانی به دانشگاه به نام نهاد نمایندگی دیگر دانشگاه اسلامی می شود. در عرصۀ تبلیغات هم همینگونه تصور ،غالب است.وزارت ارشاد به جای حمایت از نوعی تبلیغات که بتواند به ترویج هنر اسلامی کمک کند.مثلا ً به جای ایجاد تصویری مناسب از وزیر دولتی که منتسب به اسلام است  نزد هنرمندان ، به جای حمایت معنوی از هنر اسلامی . ترجیح می دهد که جلوی پخش هنرهای غیر این را بگیرد(¤).ترجیح می دهد سانسور کند. ترجیح می دهد ارائه مجوز برای یک کاست را منوط کند به خواندن شعری در مدح شخصیتی مذهبی .که باز این باعث می شود که بعضی دچار ریا شوند.بعضی دیگر از کنشگران عرصۀ فرهنگ سرخورده شوند ، گوشه نشین شوند ، کینه به دل بگیرند و هنرشان پژمرده شود و در بهترین حالت سیاسی (به معنای مبارزه سیاسی در عرصه هنر) شوند. این می شود که در تمام حوزه های زندگی ما دیواری بلند به نام سیاست کشیده شده است.هر کجا که پا بگذاریم باید یا ساکت باشیم یا به صراحت موضع سیاسی مان را بیان کنیم یا با سیاستی درگیر شویم.چرا؟

این تکرار توجیهی ندارد مگر یک معضله تاریخی در نشناختن راه های برخورد با حوزه فرهنگ. ما تصور می کنیم با تمامی حوزه ها ی جامعه (اقتصاد ، فرهنگ ، سیاست و اجتماع یا همان AGIL پارسونز) می توان یکسان برخورد کرد.

 حوزه فرهنگ در ایران  حوزه ای خاص و برجسته در نظر گرفته نمی شود. «خاص بودگی فرهنگ» گمشده ذهن ایرانی است.

فرهنگ حوزۀ خاص و شدیدا ً حساسی است.هر حوزه ای هم اخلاق و منش خاص خود را می طلبد.کسانی که با این عرصه درگیر هستند خواه وزیر ارشاد باشد یا نیروی انتظامی و مانند آنها ، می بایست نحوه رفتار فرهنگی را بیاموزند.اثرات مخرب برخورد مکانیکی با فرهنگ چیزی نیست که پنهان باشد ، که در بهترین حالت منجر به سرخوردگی نخبگان فرهنگی و در بدترین حالت منجر به مقاومت فرهنگی می شود .

نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

                            تصويري كه نماد چند معنايي مطالعات اجتماعي است

كسي كه تحمل ابهام را ندارد ، در مطالعات اجتماعي تاب نمي آورد.بسياري را مي شناسم كه دل در گرو اين دارند كه روزي در مطالعات اجتماعي قطعيتي بيابند و اين حوزه مانند علوم فيزيكي شود.استادي را مي شناختم كه مديحه كتاب هاي انگليسي زبان را مي گفت ؛ چون از ابتدا تا انتها درباره موضوعي خاص با صراحت صحبت مي كنند و فلسفه انگليسي كه مانند باغ وجين شده اي است كه درخت ها مرتب و منظم با متراژ معين از هم قرار دارند.اما امان از كتاب هاي فرانسوي- آلماني ، امان از فلسفه قاره اي كه از سر تا ته معلوم نيست درباره چه چيزي صحبت مي كند.هر دانشمندي مفاهيم انتزاعي بسياري را بار مي كند. مثل جنگل پيچ در پيچي مي ماند كه مه گرفته و هر انديشمند كورمال كورمال جلو مي رود.(تشبيه ها از دكتر مرديها در شماره قبلي نشريه مدرسه)

بايد بپذيريم كه حيطه مطالعات اجتماعي حيطه اي نيست كه جولانگاه خوبي براي ”اراده معطوف به قدرت” عقل مدرن باشد.شايد آنان كه در اين حيطه بدون قيد هاي”احتمالاَ”،”اما”،”اگر” صحبت مي كنند ، تنها طبل رسوايي خود را در تاريخ نظريات مي زنند.هر چه ندانيم اينقدر مي دانيم كه در اين حوزه مانند مردماني هستيم كه در شب تاريك ، در محلي نا معلوم رها شده اند و جز اجسامي را كه با آنها برخورد مي كنند ، به چيز ديگري نمي رسند (يا داستان فيل مولانا) .

به نظرم مي رسد كه ، فلسفه قاره اي بيشتر با سرشت پديدارهاي اجتماعي سازگار است تا  پوزيتيويسم انگليسي زبان ها.شايد به همين دليل هم باشد كه در انگلستان غلبه با انسان شناسي است و جامعه شناسي نمي تواند از سيطره آن رهايي پيدا كند ( نقل به مضمون از سخنراني دكتر فاضلي). پديده هاي اجتماعي و انساني مبهم اند.مقصد و معناي جامعه و تاريخ براي انسان نامعلوم است.در هر حال مقدورات ما اين است.

اين حالت سردرگمي را مي توان در دانشجويان سالهاي اول اين رشته ها ديد كه نمي توانند بفهمند كه اين مطالب پراكنده به هم چه ربطي دارند و احيانا َ حقيقت چيست؟ تجربه خوبي كه من دارم همان است كه كتابي كه از آن هيچ نمي فهمم را ، كنار بگذارم و مدتها بعد كه به طور اتفاقي باز به دستم آمد با نگاهي نو مطالب آن را بررسي كنم.

 طرح سوال به شكلي ديگر : اينجا

نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

دستگاه هاي چاپ قديمي را ديده ايد؟ تا همين اواخر دستگاه هاي چاپي بودند كه كليشه داشتند.تعدادي حروف سربي را داخل قاب فلزي كليشه مي گذاشتند و بعد از محكم كردن قاب ، كليشه آرام آرام مي آمد پايين.صداي ”خش خش” دستگاه در مي آمد .كليشه روي صفحات كاغذ مي خورد و يك صفحه روزنامه چاپ مي شد.
كليشه يعني ؛ انسانها را مثل آن صفحات سفيد كاغذ فرض كني و مدام به پيشانيشان مهر بزني.آن وقت مي تواني به صِرف چند تشابه انسانها را دسته بندي كني و تعداد محدودي كليشه داشته باشي و ميليون ها انسان كه در آن ها جاي مي شوند.خيلي اوقات صداي ”خش خش دستگاه چاپ آدم ” را مي شنوم.
تلويزيون داشت يكي از استادان فلسفه را نشان مي داد.برادر كوچكم پرسيد‌: آدم خوبيه يا بد؟بعضي از كتابهايش را خوانده بودم.موضعش را نمي پسنديدم اما به نظر آدم خوبي مي آمد در ضمن متهم به جاسوسي شده بود ولي به هر حال خدماتي هم انجام داده بود .بعد از مدتي مِن مِن كردن نتوانستم بگويم ”خوب” است يا‌‌ ”بد”. هستند ،اما كم هستند ، انسانهاي سياه يا سفيد.

نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  |