تبليغاتX
كلمه

حدود دويست متر پائين تر از نياوران داخل خيابان آقائي ، کتابخانه تخصصی وزارت امور خارجه حدود چهار سالي مي شود كه محل رفت و آمد من است.
اوايلي كه وارد دانشگاه شدم ، شنيدم كه كتابخانه مجهزي است ، منابع جامعه شناسي را هم خوب پوشش مي دهد.درست هم بود.ساختمانش مخصوص كتابخانه بنا شده.كارمندان مؤدبي دارد.بيشتر استاندارد هاي نگهداري كتاب از حفظ دما و ميزان رطوبت تا نحوه چيدمان كتب و نورپردازي را رعايت مي كند.يك امتياز ديگر آن اين است كه كتابخانه تخصصي علوم انساني است و حتي از ديگر رشته ها عضو هم نمي پذيرد.
قديم تر ها فقط با مخزن كتب فارسي كار داشتم.اما از وقتي گذرم به بخش كتب مرجع و كتب لاتين افتاد ،ديدم كه چقدر كتابها سالم تر و تر- تميز تر هستند.تا به حال هم برايم پيش نيامده كه كتاب انگليسي اي را بخواهم و كسي زودتر برده باشد!( براي اولين بار يك ضعف فضاي آكادميك به نفع من شد :)  )
همان طور كه گفتم حدود چهار سالي مي شود كه آنجا عضوم و شايد دو هفته اي يك بار گذرم به آنجا مي افتد.اما تازه كم كم متوجه ضعف هاي كتابخانه مي شوم.وقتي سراغ كتابهاي حتي كلاسيك و مهم فلسفه مي روم، كمتر پيدايشان مي كنم.در مورد مطالعات فرهنگي هم همينطور.حتي مثلا كتاب مشهور و كلاسيك ”كاربرد هاي سواد ” هوگارت را ندارند.ادعا اين است كه كتابخانه تخصصي علوم انساني است ولي بيشتر كتابهاي علوم سياسي ، روابط بين الملل و جامعه شناسي را شامل مي شود.غير منتظره هم نيست.ولي اين ديگر دردي را از من دوا نمي كند.ديروز طي نامه شديد اللحني از مسئولين كتابخانه عاجزانه تقاضا كردم كه اين بخش ها را بيشتر تقويت كنند. :) يك ليست از كتبي، كه زشت است يك كتابخانه نداشته باشد ، را هم ضميمه كردم و دادم به يكي از كارمندان.
در اين فكر ها بودم و ناراحت از پيدا نكردن حداقل سه كتاب مهم .مطلب را به يكي از اساتيدم گفتم.اين استاد ما يكي از الطاف خفيه الهي بود.آدرسي داد از كتابخانه اي و رفت .تازه ما فهميديم كه عجب ”دُر” نايابي را پيدا كرده ايم.
كتابخانه اي كه مقادير زيادي از كتب يك سازمان دولتي منحل شده را به ارث برده.مسئولين سابق آن سازمان دولتي هم زماني ، با پول كلاني كه داشتند ، تمام كتابهايي كه به فكرشان مي رسيده در ايران ممكن است نباشد را خريده بودند.استاد ما مي گفت كه نه تنها كتب مورد نظر كه كتبي را كه سالها دنبالشان مي گشته آنجا پيدا كرده است.
اين هم از برنامه چهارسال آينده مان.

نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

ديروز با عده اي از دوستان ، در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران جمع شده بوديم تا يك كار گروهي (Workshop) تابستاني درباره ي مطالعات فرهنگي داشته باشيم.فكر مي كنم مطالعه گروهي خوبي را خواهيم داشت.متولي اين كار جالب يكي از هم دانشكده اي هاي من‏‏‏ ،آقاي امين بزرگيان ، است.
در ابتداي اين جلسه ايشان سوالي پرسيدند به اين مضمون كه ”دليل توجه شما به مطالعات فرهنگي چيست؟” در زير من جوابي ، كه به سوال ايشان دادم ، را مي آورم.

××××××××××× × × ×

”الان ديگر زمان آن رسيده كه در انتخاب علوم و حوزه هاي معرفتي كه در غرب شكل مي گيرد بيشتر دقت كنيم .”
اين جمله اي بود كه دكتر كچويان در جلسه اخيري كه در دانشكده مان (دانشكده علوم اجتماعي علامه طباطبايي) گفتند ( نشستي با عنوان ”مرگ جامعه شناسي ‏‏‏‏‏. تولد مطالعات فرهنگي” . )
فكر مي كنم ايشان به مساله ي مهمي اشاره كردند . زماني بود كه هر چه در غرب اتفاق مي افتاد ما سريعا َ براي ”تشبه” به آنها و براي دور نماندن از قافله ي پيشرفت و شايد حتي براي پر كردن سريعتر فاصله مان با تمدن جديد ، آن علم را اخذ مي كرديم.در بسياري موارد اين اتفاق- يعني تشبه جستن به غرب- افتاد و همچنان مي افتد و آن اتفاق-يعني رسيدن به قافله ي تمدن مدرن- نيافتاد و نمي افتد.
اين كار-اخذ علوم جديد- نه به ذات خوب است و نه بد ، اما احتمالا َ الان زمان آن رسيده كه صرفا َ براي تشبه به كسي يا تمدني اين كار را نكنيم.بلكه آگاهانه و بر اساس نياز هايمان در انتخاب دقت كنيم.
مثال جامعه شناسي و مطالعات فرهنگي ، اين مطلب را روشنتر مي كند.اين علوم هر كدام زائيده ي نوعي نگاه به جهان و نوعي رويكرد معرفت شناسانه اند.مثلا َ جامعه شناسي كلاسيك شديدا َ فرزند زمانه خودش است.در اواسط دوران روشنگري است كه چيزي به نام ”اراده ي معطوف به قدرت” –به قول نيچه- شكل مي گيرد.اين اراده است كه طبيعت را به واسطه ي علوم طبيعي تحت تسخير انسان در مي آورد .اما انسان مدرن در روياي تسلط بر جهان اجتماعي نيز هست.چيزي كه ”كنت” را فرزند زمان خود مي كند همين تاكيدات او بر علوم پوزيتيويستي و اصطلاحاتي مانند ”پيش بيني امر اجتماعي” است.اما مطالعات فرهنگي و بعضي درگيري هاي معرفتي آن با جامعه شناسي هم – به اعتباري- زائيده معرفت شناسي پست مدرن و تكثرگرايي ها و نسبي انديشي هاي آن است.در واقع ظهور اين حوزه ، فرياد عدم اعتبار شعار هاي ابتدايي شناختي در اوان روشنگري است.
اين امواج پياپي معرفت شناختي و فلسفي است ،كه در غرب ظاهر مي شوند و در پي آنها و شعبه اي از نتايج آنها مي شود همان علوم و حوزه هاي معرفتي اي كه در معرفت اجتماعي- فرهنگي مي بينيم.
كساني كه بيرون از اين تمدن قرار دارند بايد با دقت بيشتري دست به گزينش و كاربرد اين حوزه ها بزنند و با عمق بيشتري به معارف تمدن جديد نگاه كنند.نه چنان مدهايي پياپي كه مي آيند و مي روند و ما را هم به دنبال خود مي كشند.
واقعيت اين است كه اين امواج معرفت شناختي در بعضي ديگر از نقاط جهان مانند كشور ما رخ نداده اند – يا خوشبينانه تر بگويم ؛ به گونه اي ديگر رخ داده اند.حال چه بايد كرد ؟! حتما َ و مطمئنا َ من نمي گويم كه اين معارف را بايد رها كرد. بلكه معتقدم بايد با توجه بيشتر و با نگاه جدي به عمق فلسفي اين حوزه ها به طرف آنها برويم.
اين يعني كه هم زمان با آگاهي نسبت به نظريه هاي مطرح در آن حوزه و عناصر و مفاهيم مورد كاربرد ، به عمق فلسفي و بستر ظهور آن هم توجه داشته باشيم.
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

در ادامه پست قبلي ، در حين درگيري با همين مسائل ، به دو آيه قرآن برخوردم.در اولين آيه ، قارون خطاب به كساني كه او را دعوت به استفادهء صحيح از مال خدادادي اش مي كنند ، مي گويد : ”انما اوتيته علي علم عندي” (قصص . 78) يعني من اين مال و ثروت فراوان را به علم و تدبير خود به دست آورده ام.اما خداوند جواب مي دهد كه : آيا ندانست كه خدا پيش از او چه بسيار امم و طوايفي را كه از او قوت و جمعيتشان بيشتر بود ، هلاك كرد‌؟
اما در دو آيه بعد خداوند مي فرمايد : ”و قال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب الله خير ...”(قصص.80) يعني ”آنان كه داراي علم و دانش اند گفتند: كه واي بر شما ، ثواب خدا براي آنكس كه به خدا ايمان آورده و نيكوكار گرديده بسي بهتر است.”

من از اين آيات چه برداشتي مي خواهم بكنم؟! در اين دو آيه سخن از ”علم ” آمده.يك بار از زبان قارون كه علم را باعث ثروت و جاه مي داند و بار ديگر از زبان دانايان و عالمان قوم كه خدا آنان را داراي علم حقيقي مي داند.
با اين حال لفظ ”علم” مشتركا َ براي آنها به كار رفته است.
نتيجه مي شود كه ما دوگونه علم داريم.(1) علم قاروني و ابزاري كه باعث قدرت زميني است (×)و (2) علمي كه حقيقي است و معطوف به آخرت. حالا اگر اين دو علم را با هم مقايسه كنيم :

گرچه خود قارون دليل قدرت و جلالش را ”علم” مي داند ، خداوند كسان ديگري را كه داعيان دين هستند ، ”عالم” مي نامد. اشتراك استفادهء لفظ ”علم” براي هر دو ، ظاهري است.يعني گرچه هم قارون معتقد است كه ”علم” دارد، هم دانايان قومش ”عالم” خوانده مي شوند ، اما معاني متفاوت است.
”علم حقيقي” اصيل است.به قرينهء اينكه در ؛آيهء 78 اشاره مي شود كه كساني پيش از قارون بوده اند كه قوت و جمعيت بيشتري داشته اند و ”عاقبت به خير” نشده اند پس اين باعث برتري براي قارون نيست.

از اين بيشتر وارد تفسير مي شويم كه من صلاحيت دخول در آن را ندارم.اما اين تاملي بود بر معناي مناقشه بر انگيز ”علم”.فكر مي كنم ، بايد معنايي را كه عالمان - در حوزه هاي مختلف علم (Science) ، فلسفه و دين- از ”معرفت” ، مصداق هاي آن و حدود و قصورش مراد مي كنند را معلوم كنيم.اين تعيين تكليف براي كارهاي بعدي انديشمند حياتي است.
-----------------------------------------
(×)در الميزان (جلد 16 صفحهء 113) علامه طباطبائي اشاره مي كنند كه : ” مراد از علم در كلام قارون همان كاردانى و مهارت است”
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

خواندن كتابي اصيل و ناب ، حس خوبي دارد.كتابي كه در آن نويسنده نيامده چندين بحث را از ديگران بگيرد و چندين فضاي فكري را در هم بياميزد تا بلكه به آفرينشي دست بزند.
تازگي ها دارم كتاب ”المنقذ من الضلال”(1) اثر ابوحامد غزالي را مي خوانم.كتاب كوچكي است در باره ء فلسفه و جايگاه آن ‌،و در واقع بيش از اين ، زندگي نامهء فكري غزالي است.در اين كتاب كوچك او بدون گزافه گويي و تطويل بي جا ، اصل كلام را مي گويد. كما اينكه جايي اشاره مي كند : ؟”قصدم معني و تحقق انديشه است نه لفظ و تركيب ”.
اصل بحث او درباره ء مسالهء شناخت است.او تجربهء خود را اينگونه شرح مي دهد كه با شك در تمامي منابع شناخت و معرفت ، ناگهان دچار يك بيماري روحي مي شود يا به قولي ”تجربهء فلسفي” عميقي را از سر مي گذراند ، كه ناشي از ”شك” در تمامي راه هاي معرفت بود (اصطلاح ”تجربه ء فلسفي” را در قرينه ء تجربه ء ديني وضع كردم).در اين حين لكنت زبان مي گيرد و حتي تا مدتي به راحتي نمي تواند غذا بخورد.طبيبان مي گويند كه اين بيماري از ”دل” است و آنها كاري براي او نمي توانند بكنند.
تا اينكه بعد از مدتي خداوند به او لطف مي كند و از ” نور معرفت قدسي ” (2) به او مي چشاند.اينجاست كه در ميابد كه برترين شناخت ، شناخت ديني است و فلسفه و كلام و مانند آن راه به كفر مي برند.
نظرات بنياني (و بنيان كن !) غزالي درباره ء فلسفه و دين در تاريخ اسلام و تمدن اسلامي باعث جريانات متعدد فكري مي شود.او معتقد بود كه فلاسفه در ”بيست فقره ” بر خطا هستند كه سه فقره منجر به ”كفر” آنها و هفده تاي آخر منجر به ”بدعت” مي شود.
اين كتاب را به عنوان پيش درآمدي براي مطالعهء جريانات فكري در تمدن اسلامي جدا‌ َ توصيه مي كنم.
--------------------------------------
(1) . غزالي ، ابوحامد ، ”شك و شناخت (المنقذ من الضلال)” ، ترجمه ء : صادق آيينه وند ، تهران : انتشارات اميركبير ، 1360.
(2) . يك نقل قول ناب در اين زمينه از كتاب :”كشف رازهاي هستي به مدد اين نور بايد انجام يابد ، چه اين نور از سرچشمه ء بخشش خداوند در پاره اي از زمان برون مي تراود ، و براي بهره گيري از آن بايد در كمين نشست.”
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  | 

با فرهنگ ايراني عجين شده است سلطه ورزي.تمام زوايا و حفره هاي فرهنگ ما را پر كرده.انگار تمامي آرزوي مردمانمان اين است كه بتوانند حرف خود را به كرسي بنشانند.
نمونه هايش زيادند ، از مسئولين دولتي و وزارت خانه ها بگيريد تا دانشگاه ها و روابط بينافردي روزمره مان.در نگاه اول ، آن اولي ها مهمتر به نظر مي رسند .اما اتفاقا َ مي خواهم بگويم اولي و آخري با هم روابط متقابل دارند و هم را پشتيباني مي كنند. نمي توان با مطالعه ي موردي ، يك جنبه را گرفت و در بابش نظريه بافي كرد.هر موضوع خردي را بايد در متن كلان تر ديد و بررسي كرد.
به نظرم مي رسد كه اشتباه است كه ما اول سراغ تجلي سياسي يك امر فرهنگي برويم و به آن انتقاد كنيم.كنش سياسي - به معناي كلانش – هم روابطي وثيق با فرهنگ روزمره دارد.
برگرديم به بحث خودمان ، انسان زورمدار در همين فضاي روزمره زاده مي شود ، كه گاه خود را به توده ها غالب مي كند و گاه حتي خود مردم او را انتخاب مي كنند.سلطه ورزي خود را مدام در فرهنگ روزمره مان بازسازي مي كند و مدام مظاهر مختلفش را در حوزه هاي مختلف مي بينيم.
به عنوان فرضياتي ، كه البته پيشتر از اين مطرح شده اند ، مي شود حدس زد كه اين با فضاي استبدادي و تك صدايي كه در تاريخ ما پر سابقه است ارتباط داشته باشد.گرچه باز اين استبداد سياسي كهن ، ريشه در فرهنگي داشت كه استبداد پذير بود.به عنوان مثال تحقيق دكتر پيران در شرح نظريه اش در باب تاريخ ايران به ”سر ِ راهي بودن ايران” و ”حملات متعدد تاريخي اقوام همسايه و در نتيجه نياز شديد به ”امنيت” اشاره مي كند.اين نياز، سلطه ي تك صدايي را توجيح و حتي حياتي مي كند.
اين الگو را از سياست بگيريد و فقط در ذهن خود مرور كنيد كه در روابط معمولي خانوادگي و جمع دوستان و كاركنان و اساتيد دانشگاه و الي آخر، چه ها مي گذرد.همه جا مي تواني ديواري ببيني از استكبار و خودرائي و در نهايت ”سلطه ورزيدن”.
موضوع اصلي نحوه ي تعامل ماست با اين فضا.اگر ما مطالب بالا را بپذيريم‌ ، نوبت به توصيف حال ما مي رسد در اين كارزار . به نظر من قبل از ”بايد ها” لازم است از ”نبايد ها” صحبت كنيم.كه نبايد در اين بازسازي هر روزه شريك شد و نبايد واكنشي سريع و سياسي به هر تجلي اين آسيب داد (مي دانم‌! متهم مي شوم به محافظه كاري.اما تهمت محافظه كار بودن بهتر از حقيقت راديكال بودن است).به قول فوكو : آگاهي خودش يك نوع مبارزه است.پس بايد ديگران را حساس كرد به خطر سلطه ورزي در روابط هر روزه.
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت  | لینک  |