86/03/31
هر روز در حال فرسوده شدن هستيم.هر روز ”من” ديروز مي ميرد و ”من” تازه زاييده مي شود.
تصور ما از مفهوم فنا و نيستي جهان ، مفهوم دقيقي نيست. منظورم اين است كه تصور عموميمان اين است كه : انسان چون بالاخره پير مي شود و يك روز مي ميرد پس ، فاني است.
اما فكر مي كنم مي بايست به طور جدي تري درباره ي اين مفهوم فكر كنيم. ببينيد ، تاريخ مدام و مدام در حال گذر است.ما هم با تاريخ چه جسمي ، چه روحي ، چه فكري و ... در حال تغييريم.در كارزار زندگي چيزي وجود ندارد كه بدان دستاويزي باشد.
اندكي تامل اين نكته را معلوم مي كند.ما زماني دوستاني داشتيم ، صميمي . اما الان حتي نام آنها را هم نمي توانيم به ياد بياوريم.انديشه هايي براي آينده مان داشتيم كه الان نداريم و ... .حتي تطور را در اجتماع و هويت اجتماعي مي بينيم.تمامي كتاب ” تطورات گفتمانهاي هويتي” دكتر كچويان به تبارشناسي گفتمانهاي هويتي ايران در تاريخ معاصر مي پردازد و همين گذار را نشان مي هد.ديگر ، تغيير جهان فيزيكي ( كه بر ما معلوم است ) ، به جاي خود.
يعني هويت ما چه در بعد فردي ، چه در بعد اجتماعي يا در بعد كلان تاريخي ،مدام، در حال نابودي است.پس اساس خلقت دنيوي بر خلاف آنچه ما در تفكرات روزمره مي پنداريم بر فنا بنا شده.سستي و فرسودگي تمام حيات ما را احاطه كرده.يا بهتر بگويم ؛ اصل بر فناست و زندگي استثنائي است بر اين قاعده.
انسان دو راه پيش رو دارد-منظورم انسان فكور است نه هر كس،كه هر كس به اين نمي انديشد- يا اينكه دستاويز نجاتي براي خود بيابد چونان كه عشاق مي كنند و زندگيشان را به دو پاره تقسيم مي كنند ، يكي پيش از ديدار معشوق يكي پس از آن.در اين حال فرد براي خود مبدائي صوري مي گذارد و بدان تمسك مي جويد براي تحمل بار نيستي و معنا دار مي كند ، اين بي معنايي بيكران را. يا اينكه تسليم موج شود و تمام كار را به مسير بسپارد ؛ مانند مومني كه خود را رها مي كند در دل خلقت.يعني خود را در برابر سيل فنا برهنه مي كند.نيچه به فيلسوفان توصيه مي كند :” خانه هايتان را در دامنه ي كوه آتشفشان بنا كنيد”.(1)
در هر حال ، انسان -فيلسوف يا مومن فرقي ندارد-راهي جز تسليم به فنا ي هر روزي اش ندارد.
(1). گر چه او اين را در زمينه اي ديگر مطرح مي كند.
تصور ما از مفهوم فنا و نيستي جهان ، مفهوم دقيقي نيست. منظورم اين است كه تصور عموميمان اين است كه : انسان چون بالاخره پير مي شود و يك روز مي ميرد پس ، فاني است.
اما فكر مي كنم مي بايست به طور جدي تري درباره ي اين مفهوم فكر كنيم. ببينيد ، تاريخ مدام و مدام در حال گذر است.ما هم با تاريخ چه جسمي ، چه روحي ، چه فكري و ... در حال تغييريم.در كارزار زندگي چيزي وجود ندارد كه بدان دستاويزي باشد.
اندكي تامل اين نكته را معلوم مي كند.ما زماني دوستاني داشتيم ، صميمي . اما الان حتي نام آنها را هم نمي توانيم به ياد بياوريم.انديشه هايي براي آينده مان داشتيم كه الان نداريم و ... .حتي تطور را در اجتماع و هويت اجتماعي مي بينيم.تمامي كتاب ” تطورات گفتمانهاي هويتي” دكتر كچويان به تبارشناسي گفتمانهاي هويتي ايران در تاريخ معاصر مي پردازد و همين گذار را نشان مي هد.ديگر ، تغيير جهان فيزيكي ( كه بر ما معلوم است ) ، به جاي خود.
يعني هويت ما چه در بعد فردي ، چه در بعد اجتماعي يا در بعد كلان تاريخي ،مدام، در حال نابودي است.پس اساس خلقت دنيوي بر خلاف آنچه ما در تفكرات روزمره مي پنداريم بر فنا بنا شده.سستي و فرسودگي تمام حيات ما را احاطه كرده.يا بهتر بگويم ؛ اصل بر فناست و زندگي استثنائي است بر اين قاعده.
انسان دو راه پيش رو دارد-منظورم انسان فكور است نه هر كس،كه هر كس به اين نمي انديشد- يا اينكه دستاويز نجاتي براي خود بيابد چونان كه عشاق مي كنند و زندگيشان را به دو پاره تقسيم مي كنند ، يكي پيش از ديدار معشوق يكي پس از آن.در اين حال فرد براي خود مبدائي صوري مي گذارد و بدان تمسك مي جويد براي تحمل بار نيستي و معنا دار مي كند ، اين بي معنايي بيكران را. يا اينكه تسليم موج شود و تمام كار را به مسير بسپارد ؛ مانند مومني كه خود را رها مي كند در دل خلقت.يعني خود را در برابر سيل فنا برهنه مي كند.نيچه به فيلسوفان توصيه مي كند :” خانه هايتان را در دامنه ي كوه آتشفشان بنا كنيد”.(1)
در هر حال ، انسان -فيلسوف يا مومن فرقي ندارد-راهي جز تسليم به فنا ي هر روزي اش ندارد.
(1). گر چه او اين را در زمينه اي ديگر مطرح مي كند.
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت | لینک
|
86/03/24
عرفان و تصوف امر يكپارچه اي نيست كه در تمام تاريخ اسلام امتداد داشته باشد.درست مانند فلاسفه و دانشمندان ، متصوفه و عرفا هم نحله هايي داشته اند.
چند ماه پيش بود كه دكتر اباذري به نحوه آسيب خيز توجه به عرفان در ايران هشدار دادند.درباره ي آن سخنراني حرف هاي زيادي دارم و نقد هايي ، اما در كل اين مساله ي گرايش به عرفان در دوره هاي اخير را محل تأمل مي دانم.
مهم ترين بحث براي عرفا كه باعث تمايز آنها مي شود نحوه ي وصول به حق است. نظريه هاي متنوعي درباره ي نحوه نظم هستي دارند ، روش شناسي رسيدن به هدف از دل همين نظريات صادر مي شود.مثلا َ دو نحله اصلي در قرون خلافت عباسيان به بعد در عرفان وجود داشت. اولي معروف به نحله ي خراسان بود.حلاج و بايزيد بسطامي جزو اين ها بودند.گرايش خراساني بيشتر تمايل به عقايد فردگرايانه ي زهد و ترك داشت و گاهي عقايد افراطي تر هم در آنها يافت مي شد.تاكيد بر كارهايي كه شانه به شانه ”رهبانيت” مي زد و يا كرامات و امثال اينها در اين حوزه بيشتر بود.
به همين ميزان به ابعاد اجتماعي ، سياسي عرفان توجه كمتري مي شد.تصور من اين است غلبه گرايشات مكتب تفكيكي در حوزه هاي فكري مشهد و خراسان را مي توان در اين تاريخ رديابي كرد.
از طرف ديگر گرايشي حضور داشت به نام ”گرايش بغدادي” كه عرفايي چون جنيد بغدادي و حارث محاسبي از نمونه هاي آنها هستند.آنها در كنار باطن گرايي به ميزان بيشتري-نسبت به آن نحله ي اول- بر حفظ ظاهر دين تاكيد مي كردند و عرفان را در سطح اجتماعي تعريف مي كردند.
نمونه ديگر اين نوع عرفا ، شيخ نجم الدين كبري است.كهولت شيخ نجم الدين مقارن بود با حمله ي مغول به خوارزم. علاوه بر درخواست چنگيز مغول از او براي خروج از شهر ، همانجا ماند و گفت :”ما در وقتِ آسايش و فراغت با اين مردم به سر برده ايم. چگونه جايز باشد كه در زمانِ نزولِ رنج و عنا و حلولِ محنت و بلا از ايشان مفارقت كنيم؟”و البت شهيد شد.
سيد حسين نصر در كتاب در ”جستجوي امر قدسي” به اين داستان اشاره مي كند و اين را هم نوعي عرفان مي داند.يعني در واقع اين هم نوعي امكان است ، در مقابل عرفان خشونت گريز .
من نمي توانم قضاوتي بكنم كه كدام بهتر است ، اما وقتي حكايت شيخ نجم الدين را مي شنوم بيشتر احساس همدردي مي كنم ، تا زماني داستاني از عجائب و كرامات مي شنوم.
”روزي كه لشكريان مغول وارد شهر شدند. شيخ جمعي را كه در خدمتش باقي مانده بودند. طلبيد و گفت : «قومُوا علي اسمِ اللّه فقاتِلوا في سبيل اللّه» آنگاه برخاسته، خرقه ي خود را برافكند. ميان محكم ببست و بغل پر سنگ ساخته نيزه اي به دست گرفت و روي به جنگ مغولان آورد و بر ايشان سنگ ميزد تا سنگهايي كه در بغل داشت تمام شد و لشكر چنگيزخان، آن جناب را تيرباران كرد يك تير بر سينه مباركش آمد و چون آن تير بيرون كشيدند مرغ روح مطهرش به رياض بهشت ماوي گزيد.”
گويند كه شيخ نجم الدين در وقت شهادت، پرچم -موي جلوي سر-كافري را گرفته بود و پس از آن از پاي افتاد ده كس نتوانستند كه آن كافر را از دستش خلاص سازند و عاقبت كاكلِ كافر را بريدند و نظر به اين معني مولانا جلال الدين گفته است:
ما از آن محتشمانيم، كه ساغر گيرند
ني از آن مُفلِسكان كه بُز لاغر گيرند
به يكي دست، مي خالص ايمان نوشند
به يكي دست ِدِگر، پرچم كافر گيرند
چند ماه پيش بود كه دكتر اباذري به نحوه آسيب خيز توجه به عرفان در ايران هشدار دادند.درباره ي آن سخنراني حرف هاي زيادي دارم و نقد هايي ، اما در كل اين مساله ي گرايش به عرفان در دوره هاي اخير را محل تأمل مي دانم.
مهم ترين بحث براي عرفا كه باعث تمايز آنها مي شود نحوه ي وصول به حق است. نظريه هاي متنوعي درباره ي نحوه نظم هستي دارند ، روش شناسي رسيدن به هدف از دل همين نظريات صادر مي شود.مثلا َ دو نحله اصلي در قرون خلافت عباسيان به بعد در عرفان وجود داشت. اولي معروف به نحله ي خراسان بود.حلاج و بايزيد بسطامي جزو اين ها بودند.گرايش خراساني بيشتر تمايل به عقايد فردگرايانه ي زهد و ترك داشت و گاهي عقايد افراطي تر هم در آنها يافت مي شد.تاكيد بر كارهايي كه شانه به شانه ”رهبانيت” مي زد و يا كرامات و امثال اينها در اين حوزه بيشتر بود.
به همين ميزان به ابعاد اجتماعي ، سياسي عرفان توجه كمتري مي شد.تصور من اين است غلبه گرايشات مكتب تفكيكي در حوزه هاي فكري مشهد و خراسان را مي توان در اين تاريخ رديابي كرد.
از طرف ديگر گرايشي حضور داشت به نام ”گرايش بغدادي” كه عرفايي چون جنيد بغدادي و حارث محاسبي از نمونه هاي آنها هستند.آنها در كنار باطن گرايي به ميزان بيشتري-نسبت به آن نحله ي اول- بر حفظ ظاهر دين تاكيد مي كردند و عرفان را در سطح اجتماعي تعريف مي كردند.
نمونه ديگر اين نوع عرفا ، شيخ نجم الدين كبري است.كهولت شيخ نجم الدين مقارن بود با حمله ي مغول به خوارزم. علاوه بر درخواست چنگيز مغول از او براي خروج از شهر ، همانجا ماند و گفت :”ما در وقتِ آسايش و فراغت با اين مردم به سر برده ايم. چگونه جايز باشد كه در زمانِ نزولِ رنج و عنا و حلولِ محنت و بلا از ايشان مفارقت كنيم؟”و البت شهيد شد.
سيد حسين نصر در كتاب در ”جستجوي امر قدسي” به اين داستان اشاره مي كند و اين را هم نوعي عرفان مي داند.يعني در واقع اين هم نوعي امكان است ، در مقابل عرفان خشونت گريز .
من نمي توانم قضاوتي بكنم كه كدام بهتر است ، اما وقتي حكايت شيخ نجم الدين را مي شنوم بيشتر احساس همدردي مي كنم ، تا زماني داستاني از عجائب و كرامات مي شنوم.
”روزي كه لشكريان مغول وارد شهر شدند. شيخ جمعي را كه در خدمتش باقي مانده بودند. طلبيد و گفت : «قومُوا علي اسمِ اللّه فقاتِلوا في سبيل اللّه» آنگاه برخاسته، خرقه ي خود را برافكند. ميان محكم ببست و بغل پر سنگ ساخته نيزه اي به دست گرفت و روي به جنگ مغولان آورد و بر ايشان سنگ ميزد تا سنگهايي كه در بغل داشت تمام شد و لشكر چنگيزخان، آن جناب را تيرباران كرد يك تير بر سينه مباركش آمد و چون آن تير بيرون كشيدند مرغ روح مطهرش به رياض بهشت ماوي گزيد.”
گويند كه شيخ نجم الدين در وقت شهادت، پرچم -موي جلوي سر-كافري را گرفته بود و پس از آن از پاي افتاد ده كس نتوانستند كه آن كافر را از دستش خلاص سازند و عاقبت كاكلِ كافر را بريدند و نظر به اين معني مولانا جلال الدين گفته است:
ما از آن محتشمانيم، كه ساغر گيرند
ني از آن مُفلِسكان كه بُز لاغر گيرند
به يكي دست، مي خالص ايمان نوشند
به يكي دست ِدِگر، پرچم كافر گيرند
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت | لینک
|
86/03/20
در كلام بعضي بزرگان ادب دنيا كه دقيق بشويم ،مي بينيم كه بيانشان چه متانتي دارد.انگار كوه بزرگي خراب مي شود سرت از استواري كلام .با خود مي گويي اين كيست كه سهل ممتنع سخن مي گويد؟از همين لغات هر روزه ي ما چه به-جا استفاده مي كند براي بيان عظمت آنچه مي خواهد بنماياند .
آن نثري كه مي خواهم به آن اشاره كنم اثر كم نظير ”ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي” است.تاريخ بيهقي كه گاه ”تاريخ مسعودي” هم خوانده مي شود(چون تنها بخش هايي از آن باقي مانده كه مربوط به دوره ي سلطنت سلطان مسعود غزنوي است) ، نثري عجيب دارد.در واقع او ”نثر داستاني” را در خدمت مي گيرد براي بيان ”محتواي تاريخي”.اعجاز او ، استفاده ي ماهرانه از ”ايجاز” است.وقتي مي خواهد صحنه اي را توصيف كند تنها چند كلمه را به كار مي برد اما تمام صحنه ي وقوع حادثه براي مخاطب بازسازي مي شود.به اين مثال كه چند روزي است من را مشغول كرده نگاه كنيد :
در داستان بر دار كردن حسنك ، مي رسد به بيان حالت مادرش ، كه ”زني بود سخت جگر آور” و .... ”گريست ، اما به درد”.
دقت كنيد : ”گريست ، اما به درد”
آن نثري كه مي خواهم به آن اشاره كنم اثر كم نظير ”ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي” است.تاريخ بيهقي كه گاه ”تاريخ مسعودي” هم خوانده مي شود(چون تنها بخش هايي از آن باقي مانده كه مربوط به دوره ي سلطنت سلطان مسعود غزنوي است) ، نثري عجيب دارد.در واقع او ”نثر داستاني” را در خدمت مي گيرد براي بيان ”محتواي تاريخي”.اعجاز او ، استفاده ي ماهرانه از ”ايجاز” است.وقتي مي خواهد صحنه اي را توصيف كند تنها چند كلمه را به كار مي برد اما تمام صحنه ي وقوع حادثه براي مخاطب بازسازي مي شود.به اين مثال كه چند روزي است من را مشغول كرده نگاه كنيد :
در داستان بر دار كردن حسنك ، مي رسد به بيان حالت مادرش ، كه ”زني بود سخت جگر آور” و .... ”گريست ، اما به درد”.
دقت كنيد : ”گريست ، اما به درد”
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت | لینک
|
86/03/19
از 25 ارديبهشت كه نشست ”مرگ جامعه شناسي ،تولد مطالعات فرهنگي” (با سخنراني دكتر كچويان) را در جهاد دانشكده برگزار كرديم تا به حال ، عكس العمل هاي بسيار متنوعي در سطح دانشكده هاي علوم اجتماعي بروز كرده.خيلي خوشحالم كه اين نشست كوچك در دانشكده كوچك ما باعث ايجاد يك موج كوچك مباحث بين دانشجويان و اساتيد شده است.در زير لينك گزارشات روزنامه ها و مباحثي كه حول اين نشست تا به امروز مطرح شده را قرار مي دهم :
http://www.iran-newspaper.com/1386/860307/html/think.htm روزنامه ايران گزارش جلسه را در صفحه فرهنگ و انديشه كار كرده.زحمت اين كار را يكي از هم دانشكده اي ها كشيده است.ولي متاسفانه گزارش دلچسبي نيست و اصل مطالب دكتر كچويان را بازگو نكرده است و گاهي مطالبي از گزارشگر به سخنراني اضافه كرده!
http://fakouhi.com/node/942 پايگاه اطلاع رساني دكتر فكوهي مقاله ولي الله رضاني (مقيم فرانسه) را در نقد مطالب مطروحه منتشر كرده است.
http://www.ictfarajoo.com/Default.aspx?TabId=62&atId=133 سايت تخصصي فراجو گزارش مراسم را كار كرده.
http://www.hmnewspaper.ir به علاوه متن سخنراني در صفخه 6 روزنامه هم ميهن روز 1 خرداد چاپ شده بود كه البته چون آرشيو روزنامه راه اندازي نشده به نسخه اينترنتي دسترسي نداريم.
در ضمن اگر مشكلي پيش نيايد قرار بر اين است كه به زودي سي دي مراسم را در جهاد دانشگاهي دانشكده بفروشيم.
http://www.iran-newspaper.com/1386/860307/html/think.htm روزنامه ايران گزارش جلسه را در صفحه فرهنگ و انديشه كار كرده.زحمت اين كار را يكي از هم دانشكده اي ها كشيده است.ولي متاسفانه گزارش دلچسبي نيست و اصل مطالب دكتر كچويان را بازگو نكرده است و گاهي مطالبي از گزارشگر به سخنراني اضافه كرده!
http://fakouhi.com/node/942 پايگاه اطلاع رساني دكتر فكوهي مقاله ولي الله رضاني (مقيم فرانسه) را در نقد مطالب مطروحه منتشر كرده است.
http://www.ictfarajoo.com/Default.aspx?TabId=62&atId=133 سايت تخصصي فراجو گزارش مراسم را كار كرده.
http://www.hmnewspaper.ir به علاوه متن سخنراني در صفخه 6 روزنامه هم ميهن روز 1 خرداد چاپ شده بود كه البته چون آرشيو روزنامه راه اندازي نشده به نسخه اينترنتي دسترسي نداريم.
در ضمن اگر مشكلي پيش نيايد قرار بر اين است كه به زودي سي دي مراسم را در جهاد دانشگاهي دانشكده بفروشيم.
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت | لینک
|
86/03/16
ترس و لرز (1)كتاب كوچكي است نوشته ي كركگارد (2)فيلسوف بزرگ اگزيستانسيال.كركگارد در اين كتاب ، فلسفه قابل تاملي را مطرح مي كند و كمتر كسي را مي شناسم كه حين خواندن آن بغض نكند.
فلسفه ي او ، فلسفه ايمان است . مباحث عجيبي در باره موقعيت بشر را متذكر مي شود.يادم مي آيد زماني كه استاد فلسفه ، جزوه ي كوچكي درباره او به من داد ، چنان سرگرم شدم كه تا مدت ها خبري از كتاب ديگري نمي گرفتم.
كركگارد مومن بود و ابراهيم را -كه پدر ايمان است- خوب مي شناخت .سوالي مي پرسد از اينكه چگونه پدر ايمان با فعلي غير اخلاقي مي خواهد سر پسر خود را ببرد؟
حتما تاملات بيشتري درباره فيلسوفان اگزيستانس خواهم نوشت – اگر عمري بود- اما ويژگي كار كركگارد عمل به فلسفه اش در زندگيش بود.فلسفه او روايتي است از زندگيش .در واقع او كتاب را با نام مستعار چاپ ميكند(3) و به نامزد خود تقديم مي كند.او در سال 1842 رابطه اش را قطع كرد.كركگارد مي گويد من عهد شكني كردم و مقصرم اما آيا ابراهيم مقصر نبود؟
كركگارد از خود مي پرسد:”آيا بايد با او ازدواج مي كردم ؟در حالي كه عميقا َ احساس مي كردم كه در آن صورت ، ديگر او همان ايده آل نيست.او در اين هنگام در واقعيت جاي مي گيرد.به همان گونه اي كه از ايده آل خارج مي شود. اما در حالي كه از او جدا هستم او همان خاطره مقدس من است كه هميشه در ياد مي ماند.”
1.كركگارد ،سورن ،”ترس و لرز” ،ترجمه : عبدالكريم رشيديان،تهران : نشر ني 1385
2.با نوشتارهاي مختلف در فارسي .مثل : كيركگور ،كركگور ،كركگار و ... l(Kierkegaard=)
3.با نام مستعار يوهان دوسيلنتيو
فلسفه ي او ، فلسفه ايمان است . مباحث عجيبي در باره موقعيت بشر را متذكر مي شود.يادم مي آيد زماني كه استاد فلسفه ، جزوه ي كوچكي درباره او به من داد ، چنان سرگرم شدم كه تا مدت ها خبري از كتاب ديگري نمي گرفتم.
كركگارد مومن بود و ابراهيم را -كه پدر ايمان است- خوب مي شناخت .سوالي مي پرسد از اينكه چگونه پدر ايمان با فعلي غير اخلاقي مي خواهد سر پسر خود را ببرد؟
حتما تاملات بيشتري درباره فيلسوفان اگزيستانس خواهم نوشت – اگر عمري بود- اما ويژگي كار كركگارد عمل به فلسفه اش در زندگيش بود.فلسفه او روايتي است از زندگيش .در واقع او كتاب را با نام مستعار چاپ ميكند(3) و به نامزد خود تقديم مي كند.او در سال 1842 رابطه اش را قطع كرد.كركگارد مي گويد من عهد شكني كردم و مقصرم اما آيا ابراهيم مقصر نبود؟
كركگارد از خود مي پرسد:”آيا بايد با او ازدواج مي كردم ؟در حالي كه عميقا َ احساس مي كردم كه در آن صورت ، ديگر او همان ايده آل نيست.او در اين هنگام در واقعيت جاي مي گيرد.به همان گونه اي كه از ايده آل خارج مي شود. اما در حالي كه از او جدا هستم او همان خاطره مقدس من است كه هميشه در ياد مي ماند.”
1.كركگارد ،سورن ،”ترس و لرز” ،ترجمه : عبدالكريم رشيديان،تهران : نشر ني 1385
2.با نوشتارهاي مختلف در فارسي .مثل : كيركگور ،كركگور ،كركگار و ... l(Kierkegaard=)
3.با نام مستعار يوهان دوسيلنتيو
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت | لینک
|
86/03/14
الان بگويم كه نگويي نگفتم.اين خانه موقتي است.كما اينكه دنيا محل گذر است.خدا رحمت كند ، وقتي كه زنده بود بابابزرگ هميشه مي گفت :” دنيا ارزش اين كارها را ندارد كه تو بخواهي بماني.”چند روزي اينجا مي نويسم بعد...بعد...بعدش را خدا مي داند.ولي قرار بر ماندن نيست.قرار فعلي ما تا آخر همين تابستان كه مي آيد.خوب است؟!
الان بگويم كه نگويي نگفتم.كسي لينك ندهد به ما.اين لينك هايي را هم كه مي بينيد سمت راست چيده شده به اين خاطر است كه سال پيش اين قالب را ريختم و يك سالي مي شود كه سري نزده ام.همانجا مانده اند.به دليل مشكلات نابلدي ما هم نه مي شود حذفي كرد نه اضافه اي!
زياده جسارت است ، قصد ناراحتي ات ندارم ، اما حال نمانده برايم تا در خم اين تكنولوژي بيافتم ببينم وضع از چه قرار است.
الان بگويم كه نگويي نگفتم.كسي لينك ندهد به ما.اين لينك هايي را هم كه مي بينيد سمت راست چيده شده به اين خاطر است كه سال پيش اين قالب را ريختم و يك سالي مي شود كه سري نزده ام.همانجا مانده اند.به دليل مشكلات نابلدي ما هم نه مي شود حذفي كرد نه اضافه اي!
زياده جسارت است ، قصد ناراحتي ات ندارم ، اما حال نمانده برايم تا در خم اين تكنولوژي بيافتم ببينم وضع از چه قرار است.
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت | لینک
|
86/03/14
يادش به خير .سال 78 بود كه شروع به خاطره نويسي كردم.يك دفتر آبي پر برگ برداشتم و اولين خاطره ام را نوشتم.آن زمان اول دبيرستان بودم.يك مدرسه اي بود نزديك خانه مان با مديري كه آدم شريفي بود.خدا حفظش كند.به خاطر او بود كه آن مدرسه را خيلي دوست داشتم.
بگذريم ، حدود محرم بود كه شروع به خاطره نويسي كردم.آن زمانها براي خاطرات هر روزه ام تيتر هم مي زدم.تيتر اولين خاطره ام بود :”يك روز باراني”.اين عادت بعد ها از سرم افتاد ديگر تيتر نمي زنم.
يك جاي متن خاطره ي اولم نوشته ام : ” نمي دانم چرا تازگي ها زياد ياد قديم مي افتم ، ياد گذر زمان! ”.
گاه نوشت بود ، دفتر خاطرات هر روزي نبود. ولي مقيد كرده بودم خودم را كه يا تمام يا اكثر حوادث مهم را بنويسم تا بماند يك گوشه ي ذهنم.الان كه نزديك به 9 سال مي گذرد هنوز دارم مي نويسم.گوشه هاي برگه ها سياه شده و به جلد هم رنگ و رويي نمانده.دارد تمام مي شود، صفحاتش.چند هفته ي ديگر بايد بدهم صحافي دانشكده تا يك جلد گالينگور تميز بزند به جاي آن جلد قديمي. ميدهم رويش را هم طلاكوب كنند.
از اين عناوين كليشه اي خوشم نمي آيد.مثلا َ نمي نويسم ”دفتر خاطرات” يا ” يادگاري” يا هر چيز ديگر از اين قبيل.يك تصميم هايي دارم كه يك عنوان جذاب بزنم.كه البته بازاري ندارد اين جذابيت.براي خودم جذاب باشد.رغبت كنم بعد از اينها اين ”كتاب تاريخ - در مقياس فردي -” را باز كنم .
بماند كه با همين جلد رنگ و رو رفته هم زياد سراغش مي روم.نه هر روز يا حتي هر هفته. هر چيزي زماني دارد.بعضي اوقاتي كه براي ما كم هم نيست مي شود آدم دلش تنگ مي شود ، سراغ تاريخ مي رود ، تا ”گذر” را حس كند.”گذر” به من آرامش مي دهد كه هنوز زنده ام و يك جا نمانده ام.
بگذريم ، اين دفتر خاطرات ما هم عالمي دارد.شده تا به حال كه چند بار چيز هايي درباره اش بنويسم.اما نه براي همه ي مردم تا ببينند ما در كمد اتاقمان چه گنجينه اي داريم - در مقياس فردي ، البته !
بگذريم ، حدود محرم بود كه شروع به خاطره نويسي كردم.آن زمانها براي خاطرات هر روزه ام تيتر هم مي زدم.تيتر اولين خاطره ام بود :”يك روز باراني”.اين عادت بعد ها از سرم افتاد ديگر تيتر نمي زنم.
يك جاي متن خاطره ي اولم نوشته ام : ” نمي دانم چرا تازگي ها زياد ياد قديم مي افتم ، ياد گذر زمان! ”.
گاه نوشت بود ، دفتر خاطرات هر روزي نبود. ولي مقيد كرده بودم خودم را كه يا تمام يا اكثر حوادث مهم را بنويسم تا بماند يك گوشه ي ذهنم.الان كه نزديك به 9 سال مي گذرد هنوز دارم مي نويسم.گوشه هاي برگه ها سياه شده و به جلد هم رنگ و رويي نمانده.دارد تمام مي شود، صفحاتش.چند هفته ي ديگر بايد بدهم صحافي دانشكده تا يك جلد گالينگور تميز بزند به جاي آن جلد قديمي. ميدهم رويش را هم طلاكوب كنند.
از اين عناوين كليشه اي خوشم نمي آيد.مثلا َ نمي نويسم ”دفتر خاطرات” يا ” يادگاري” يا هر چيز ديگر از اين قبيل.يك تصميم هايي دارم كه يك عنوان جذاب بزنم.كه البته بازاري ندارد اين جذابيت.براي خودم جذاب باشد.رغبت كنم بعد از اينها اين ”كتاب تاريخ - در مقياس فردي -” را باز كنم .
بماند كه با همين جلد رنگ و رو رفته هم زياد سراغش مي روم.نه هر روز يا حتي هر هفته. هر چيزي زماني دارد.بعضي اوقاتي كه براي ما كم هم نيست مي شود آدم دلش تنگ مي شود ، سراغ تاريخ مي رود ، تا ”گذر” را حس كند.”گذر” به من آرامش مي دهد كه هنوز زنده ام و يك جا نمانده ام.
بگذريم ، اين دفتر خاطرات ما هم عالمي دارد.شده تا به حال كه چند بار چيز هايي درباره اش بنويسم.اما نه براي همه ي مردم تا ببينند ما در كمد اتاقمان چه گنجينه اي داريم - در مقياس فردي ، البته !
نوشته شده توسط سید مرتضی هاشمی مدنی در ساعت | لینک
|

