سایت "کلمه"
این وبلاگ در اینجا به کار خود پایان می دهد و سایت "کلمه" به آدرس زیر -به صورت آزمایشی- شروع به کار می کند.
این وبلاگ در اینجا به کار خود پایان می دهد و سایت "کلمه" به آدرس زیر -به صورت آزمایشی- شروع به کار می کند.
یکشنبه 18 /9/86 نشست "چالش های مطالعات فرهنگی در ایران" توسط دپارتمان مطالعات فرهنگی دانشکده مان برگزار شد.برنامه ،از ساعت 10 صبح الی 6 بعد ازظهر ادامه داشت. اساتید خوب ما در دانشکده و از خارج دانشکده نظرات متفاوتی را مطرح کردند.من از سخنان اساتید ی مانند محمود شهابی ، سعید ذکائی ،محمد رضایی و حسین پاینده و البته نعمت الله فاضلی استفاده زیادی بردم.
اما در اینجا می خواهم به سخنرانی دکتر فاضلی در پانل سوم بپردازم. در واقع نقدی به صحبت های ایشان داشتم که نوشتم و تقدیمشان کردم. گرچه در همایش فرصت نشد که این مطلب مطرح شود اما در اینجا به طور مبسوط تری آن را می آورم.
ایشان اشاره کردند ،"محققان ،مطالعات فرهنگی را رشته ای تجددی می دانند ،که به توسعۀ ارزشهای دموکراتیک می پردازد." این رشته در غرب مدرن در شرایط خاصی شکل گرفته.حال که رشته ای را از بستر مدرن و یا پست مدرن خود جدا کرده و وارد یک قلمرو دیگر می کنیم -که در بهترین حالت در شرایط "گذار" است - این کارکردی عکس می یابد. برخی گفتمان ها در مطالعات فرهنگی هستند که "عقلانیت مدرن" ،"تجربه گرایی"و مانند این را زیر سوال می برند. حال ما با دامن زدن به آن گفتمان ها در ایران در واقع با آتش بازی می کنیم. یعنی عقلانیت و مدرنیتۀ شکل نگرفته را به زیر سوال می بریم."من تردید دارم که این وضع برای جوامع غیر غربی که هنوز "رنسانس خود" را طی نکرده اند ،مفید باشد." ما در نیمۀ راه تجدد هستیم و این گفتمان های مطالعات فرهنگی به ما می گویند برگردیم چون راه را اشتباه آمده ایم."گاه شک می کنم آیا این به نفع اقتدارگرایان نیست؟" و در نهایت اینکه ،چالش ما در ایران فهم کژتابانه از مطالعات فرهنگی است."این حرف ها در ایران نه تنها انتقادی نیست که اصولاً محافظه کارانه است."
در ابتدا می خواهم بگویم که چه پیش فرض هایی در زیر این سخنان وجود دارد. در اینجا قصد نقد ندارم ،بلکه هدفم ایضاح است.
الف ) اول اینکه در زیر این سخنان "تصوری تک خطی از تاریخ" پنهان است.اینگونه که تاریخ سه مرحله دارد :سنت ←دوران گذار←تجدد .تمام کشورها از این مسیر می گذرند. اصطلاحاتی چون "دوران گذار" ،"رنسانس خودمان" و از این قسم به این امر دلالت دارند.
ب) دیگر نگاه "اراده گرایانه" به تاریخ است. گویی که ما مسلط بر تاریخیم و می توانیم جهت درست و غلط آن را تشخیص داده و آن را به راه درست هدایت کنیم. می توانیم جلوی ورود بعضی عناصر فرهنگی را به فرهنگی دیگر بگیریم و در عوض عناصر خاصی را پرورش دهیم.
تصور من این است که پیش فرض اول که بسیار هم شایع است با هضم فرهنگ ما در فرهنگ غربی در ارتباط است. چنان که ما –در حالتی مانند از خودبیگانگی- خود را نیز از منظر غربی ها می بینیم. وقتی آنها می خواهند تاریخ جهان را بر اساس ادوار تاریخی خود تقسیم بندی کنند ،ما نیز خود را از این دید می بینیم. این یعنی نگاه به خود از منظر Ethnocentrism اروپایی. البته مورد مناقشه است ،اما من معتقدم این فرآیند طی شده تاریخی است که در غرب اتفاق افتاده و نمی توان آن را به هر جامعۀ دیگری تعمیم داد.گرچه بسیاری از نظریات جامعه شناختی – معمولاً کلاسیک ها- این را مسلم گرفته اند اما ،جای کاوش فلسفی بیشتری دارد.امروزه از انواع تکثرات سخن گفته می شود که باید تکثر تاریخی را هم بدانها افزود.
در مورد پیش فرض 'ب 'هم باید گفت که این موضع گرچه هنوز طرفداران زیادی دارد.اما باید گفت تا حدود زیادی امرزه محل شک است.تاریخ –آنگونه که من می بینم- مانند سیلی است که جریان دارد. ما در داخل سیل چه می توانیم از آن بگوییم؟ هیچ !این موضع انفعال نیست.این "ما" هستیم که تاریخ را می سازیم. اما "ما" نه "من"."ما" متشکل از وجدان های پراکندۀ افراد ، روابط پیچیده و تصمیمات نهایی است ،به علاوه چیز های دیگری که هیچ از آنها نمی دانیم.ما این ها را سازمان می دهیم.تا چه کارگر افتد.اما موقعیت معرفت شناختی و هستی شناختی انسان فراتاریخی نیست.اخبار(به کسره الف) از امری فراتاریخی ،کار انسان نیست.(در نظریات جامعه شناختی این را نیز می توان نقدی جدی بر نظریه تاریخ مارکس دانست که از این بعد انسجام درونی ندارد.گزاره ای را در باب تاریخ بیان می کند که مبنانی معرفت شناختی مبهمی دارد.)
مسالۀ دیگری که به نظرم می رسد این است.که برخی گفتمان ها در مطالعات فرهنگی به ما می گویند که از راه تجدد برگردید که ره به جایی نمی برد. آیا این خطرناک است؟ تنها باید پرسید این امر خطرناک اگر "حقیقت" باشد چه؟ از دیدگاه گفتمان های پست مدرنی که حقیقت را پوچ و همه چیز را برساخته می دانند به موضوع نمی نگرم ،اما اگر از این موضع هم به موضوع نگاه کنم باید بگویم که نقطۀ اصلی بحث اینجا نیست. بلکه ابتدا باید ایضاح عمیق تری صورت گیرد ."هدف در نظر ما چیست؟ یافتن راه درست تر یا رسیدن به تجدد؟"


دوستان نزدیکم می دانند که من کم رمان و داستان کوتاه می خوانم.دلیلش هم این است که مدت ها تصور می کردم رمان چیزی به معرفت آدم اضافه نمی کند.رمان خوانی حداکثر مثل بستنی خوردن است که سود چندانی ندارد، تنها گاهی برای سرگرمی خوب است.اگر هم نشد ،ضرر چندانی متوجه آدم نمی شود.
البته چند سالی است که این موضع من تعدیل شده.حتی یک لیست تطبیقی از بهترین رمان ها تهیه کردم .به این صورت که از دوستان رمان خوانم خواستم که بهترین ها را به من معرفی کنند.مخرج مشترک لیست ها شد بهترین بهترین ها برای کسی که وقت زیادی برای رمان نمی گذارد.ولی باز رمان خوانی برایم عادت نشده.در اعماق ذهنم ،شاید جایی، در برابر رمان گارد گرفته ام. چرا این را می گویم؟چون الان هم اوقات با ارزشی که سرحالم را برای کتاب های دیگرم می گذارم.نمی توانم در طول روز رمان بخوانم.رمان برای وقتی است که از مطالعات دیگر خسته شده ام - به قولی ذهنم قفل کرده - و یا برای آخر شب و قبل از خواب .
امروز به همان لیست نگاه کردم و "گور به گور" ویلیام فاکنر را خریدم.می دانم که فعلا ً فعلا ً ها درگیرش خواهم بود.
رمان خوان ها کمک کنند : فکر می کنید تلقی قبلی من چه اشکالی داشت؟چه استدلالی بر ضد این تلقی می توان کرد؟
اول آبان، هشتمین ماه ورود مان به خانۀ جدید، تمام شد. خانۀ قبلی مان سه خیابان پایین تر بود. وقتی ده سال پیش آمدیم به آن خانه هنوز بزرگراه کنارش چندان وسیع نشده بود.در واقع ،حومۀ شهر محسوب می شد. خانۀ قبلی مان آپارتمان بود. بعد از گذشت ده سال ،شمال برجمان، دو تا پاساژ بزرگ ساختند.جنوبش هم بزرگراه را وسیع کردند. حسابی شلوغ شده بود. دیگر سر و صدای بزرگراه و بوق آژیر ماشین های پارکینگ پاساژ ، امانمان را بریده بود. این شد که خانه را فروختیم و آمدیم به این خانۀ فعلی مان.
دود و سیمان و شلوغی از یک طرف ، پاساژ از طرف دیگر ،هر دو نماد های کلان شهرها هستند.انسان مدرن چرا از این همه زشتی فرار نمی کند؟ زشتی فقط در دنیای انسان مدرن نیست. این یک رفت و برگشت است بین ذهنیت مدرن-زدۀ او و عینیت مدرن-مالی شدۀ حیات روزمره اش. نمی دانم شما هم چنین حسی دارید یا نه؟ اما بزرگترین نوستالوژی های من زمانی است که شب هنگام به خانه برمی گردم، وقتی در صف تاکسی ایستاده ام و به ستاره ای نگاه می کنم، می بینم که آن ستاره کم کم حرکت می کند.تازه متوجه می شوم که آن یک قمر مصنوعی -و نه قمر واقعی- است که ما در آسمان جا گذاشته ایم.این نوستالوژی زمانی شکل می گیرد که می خواهم به یک منظره نگاه کنم که چیزی دست ساز انسان در آن نباشد و نشود. زمانی که ،تا به بالای سرم نگاه می کنم تا ماه را پیدا کنم ،گره های پراکندۀ سیم های مخابراتی را بالای سرم ببینم. این همه ،هم در ذهن انسان مدرن بازتاب پیدا می کند و این زشتی را نمی بیند و هم اینکه خود بازتاب ذهنیت های اوست.
او صبح تا شام در این شهر بی در و پیکر و آلوده –به معنای واقعی کلمه- می دود. به دنبال هیچ.دنبال هر چه باشد ،دنبال "معنا"یی برای این دویدن نیست.و هرچه جز "معنا"، هیچ است.مسابقه ای در جریان است که برنده ای ندارد ولی شرکت کننده، تا بی نهایت.
من از ابتدای این مسابقه دستانم را بالای سرم می گیرم.اعلام می کنم که از مسابقه قبل از شروع شدنش انصراف داده ام.یک نفر دیگر را هم می شناسم که هم درد من بود.دو ماه پیش وسط خیابان دیدمش.کنار یک بزرگراه داشتم می رفتم که یک پیرزن گفت "آقا ببخشید!".ایستادم. پیرزن دستش را روی قلبش گذاشته بود.انگار از چیزی ترسیده بود. به بالا نگاه می کرد. بدون اینکه به من نگاه کند پرسید :"ببین ،پسرم، دو تا ماه در آسمان است؟" بالا را نگاه کردم .دیدم یک ماه در آسمان است، ولی یک گوی سفید رنگ هم وسط زمین آسمان که به چشم پیرزن به شکل ماه آمده بود.گفتم : نه مادر جان! این یک توپ پلاستیکی است که به سیم های مخابراتی وصل می کنند تا با هم برخورد نکنند. پیرزن نفس عمیقی کشید و تشکر کرد و آرام آرام رفت.موقع رفتن داشت با خودش حرف می زد.
بگذریم، در هر حال ما از پاساژ ها و اتوبان ها فرار کردیم آمدیم به اینجا. در این خانۀ جدیدمان، یک چیز هست که من خیلی دوست دارم.آن هم "سکوت" است.کوچه مان بن بست است و به یک بلوار بن بست خلوت منتهی می شود. گاه گاهی، شب ها برای قدم زدن یا برای صحبت تلفنی این بلوار سرسبز را بالا و پائین می روم. در خانه مان یک حیاط کوچک هم داریم و در داخل حیات یک درخت انگور و یک درخت خرمالو.خرمالو های حیاط خانه مان تازه رسیده اند. همان طور که در عکس معلوم است- نیم برگ هایش زرد و نارنجی و نیم دیگر هنوز سبزند.در هر حال، از شلوغی ترافیک پناه آوردیم به سکوت درخت خرمالو!
در اینجا می خواهم به صورت خلاصه ،اَهّم موانع جامعه شناختی پیش روی مطالعات اجتماعی ایران ،که به نظرم می رسد ،را بیان کنم. موانع عمیق تر پیش روی که درک آنها مستلزم توجهات عمیق تر فلسفی است ،مدنظر این نوشتار نیست .
1.معضلۀ ترجمه :
در حال حاضر بیشترین میزان اساتید رشته های علوم اجتماعی تحصیلکردگان کشور های انگلیسی زبان هستند.در این بین تعداد بسیار قلیلی از این اساتید به دو زبان خارجی مسلطند.با این مقدمه باید گفت ؛حال ما با یک مشکل چند بعدی در ترجمه مواجهیم :
الف)تمامی ترجمه های ما از زبان انگلیسی انجام می شود.عدم تسلط اساتید ما به زبان های آلمانی ، فرانسوی و عربی باعث شده که حتی گاه ما منابعی ،که از اندیشمندان این زبان ها منتشر می شود، را به صورت ترجمه ای دست دوم از زبان انگلیسی به فارسی بیابیم.یعنی در این بین دو بار ترجمه صورت گرفته ،یکی از زبان مبدا به انگلیسی و دیگری از زبان انگلیسی به فارسی.بر اهل فن معلوم است که چه میزان از محتوای مطلب در این بین از بین می رود و یا آسیب می بیند.
ب)دیگر اینکه علوم اجتماعی ما به شدت تحت تاثیر جامعه شناسی آنگلوساکسون باقی می ماند.کافی است در نظر بگیریم که از پانزده کتاب آنتونی گیدنز ،جامعه شناس شهیر و معاصر انگلیسی، نزدیک به دوازده کتاب به فارسی ترجمه شده اند ،اما تقریبا نیمی از کتب ماکس وبر ،جامعه شناس کلاسیک آلمانی،بیشتر به فارسی برنگشته است.در حالی که حتی همان آثار هم گاهی از انگلیسی به فارسی برگردانده شده(مانند کتاب "روش شناسی علوم اجتماعی " وبر).این باعث از دست رفتن بسیاری از معلومات جامعه شناختی ما می شود.
ج) حتی بدتر از همه اینکه ما هیچ خبری از وضعیت مطالعات اجتماعی در کشور های همسایه و خاورمیانه ای مان نداریم.در حالی که کتب انگلیسی زبان بسیاری ،به فاصلۀ یک سال ترجمه می شوند ،تا به حال هیچ کار جدی در بارۀ مطالعات اجتماعی کشور هایی که با ما در شرایط مشابهی قرار دارند (کشورهایی مانند مصر ،لبنان ،عربستان و پاکستان) در ایران منتشر نشده.
2.بی فایدگی :
مطالعات اجتماعی در ایران به گونه ای از رخوت و سستی گرفتار آمده که باید اذعان کرد این تنها مشکلات سیاسی و حمایت دولت نیست که جلوی رشد آن را گرفته (گرچه این بی تاثیر نیست!) بلکه خود عالمان این حوزه اذعان می کنند که تحقیقات در این بخش کارآمد و کاربردی نیستند.یعنی نفعی و ضرری برای جامعه ندارد.البته ما فرض را بر این می گذاریم که دولت ،فهم علمی والایی دارد و می داند که تحقیقات بنیانی (Fundamental) سود و نفع فوری و روزآمد ندارند.اما با این فرض هم باید گفت که فرقی به حال ماجرای مطالعات اجتماعی در ایران نمی کند و تحقیقات بنیانی ارزشمندی هم به ثمر نمی نشیند.پس بی فایدگی یکی از اساسی ترین مشکلات این حوزه هاست.
3.آزاد اندیشی :
فضای سرکوب و عدم وجود آزادی اندیشه لزوماً امری سیاسی نیست. فرهنگ جامعۀ استبداد زدۀ ما باعث خفه شدن صداهای معارض می شود. هر صدایی که قدرتی –هر چند خرد،مانند یک مدیر دانشگاهی- را به چالش کشد با مشکلات زیادی برخورد می کند. این باعث رکود و رخوت اندیشه می شود. در این بین -که عده ای می توانند و عده ای نمی توانند حرف خود را بزنند- به قول وبر : "شأن یک نمایندۀ علم ایجاب می کند که در این شرایط همانگونه که دربارۀ چنان مسائلی مجبور به سکوت است،از طرح مسائل ارزشی مجاز نیز لب فرو بندد."(Weber,1994,8) همین و ضع دربارۀ مجوز نشر کتاب ومقاله و سخنرانی صدق می کند.
به مناسبت بازگشایی دانشگاه ها،مطلبی را نوشتم که در یک ویژه نامۀ دانشجویی برای ورودی های جدید چاپ شد.در این مطلب سعی کردم تصویری از تحصیل در دورۀ کارشناسی ،در رشتۀ جامعه شناسی ،به این دانشجویان ارائه دهم و همینطور می خواستم آیندۀ چهار ساله شان را برایشان ترسیم کنم.در واقع می خواستم تجربۀ شش سال حضور در دانشکده را به آنها انتقال بدهم تا با آگاهی بیشتری این مسیر را طی کنند.کل مطلب را در زیر آورده ام.

در شب "کوچه گردان عاشق" *به سر و وضع خانه های منطقۀ "کوره پز خانه" نگاه می کردیم.حتی گاهی – با اجازۀ صاحب خانه- داخل خانه شان می رفتیم و مهمانشان می شدیم.با اینکه نگاه ها همه به حال و روز این مردم بود اما بچه ها چند دسته می شدند.توریست ها ،جامعه-بین ها و زائرین (با معذرت از زیگموند باومن!).
در این تقسیم بندی عقلانیت ابزاری از راست به چپ توزیع شده و عاطفۀ انسانی از چپ به راست.توریست ها بی احساس ترین ها هستند.می آیند ، می روند و عکس می گیرند.تا به حال دیده ای توریستی را که جلوی معبدی گریه کند؟یا در صحنه ای دنبال معنا بگردد؟او تنها به فکر دیدن مکان های تازه و کسب تجربه های جدید است.می خواهد حداکثر لذت را در مهلتی محدود ببرد.نور تند فلاش های توریست ها که در چشمم می افتاد ،همۀ افکارم به هم می ریخت.مردم محله هم از فلاش ها گریزان بودند.تا نور تندی می آمد ،چون از خواب پا شده بودند ،دستشان را جلوی چشمشان می گرفتند.اگر نبود شوق چند کیسۀ آذوقه ،آن موقع شب ،نمی ایستادند.
توریسم زادۀ جهان مدرن است.پیش از این ما این مفهوم را هیچ کجای تاریخ نمی یابیم.مسافر بود ،جهان گرد بود ، اما توریست نبود.توریست انسانی است که ربط مستقیمی با عرضه و تقاضای اقتصادی دارد.داخل نمودار عرضه و تقاضا قابل سنجش است.برایش برنامه ریزی می شود تا بیشترین لذت را ببرد و بیشترین سود را برساند.
نگاه جامعه-بینانه ،نگاهی معنا کاو است.می خواهد بفهمد "کوره پز خانه"نشینان چه برداشتی از وضعیتشان دارند؟ وضعیت اجتماع را چطور ارزیابی می کنند؟نگاهشان به جامعه ای که در آن به سر می برند چگونه است؟به ما -کوچه گردان- چگونه؟به مایی که برای توزیع کمک ها و کوچه گردی آمده بودیم.
یادم می آید وقتی داشتیم سوار مینی بوس می شدیم.دو سه نفر از جوان های محله کنار مینی بوس ،روبروی مغازۀ محل ،ایستاده بودند.روی بازوانشان نقش و نگار خال کوبی دیده می شد.معلوم بود بدنسازند.یکی شان با لحن تمسخر گفت :"ماشالا ...ماشالا خیرین.ای ول!".واکنش باقی اطرافیان هم جز پوزخند نبود.اما معنای پشت این بیان چیست؟
باقی بچه ها به در و دیوار خرابه ها نگاه می کردند و جامعه -بین به بچه ها و به مردم محله.یک دسته برای توزیع کمک ها آمده بودند ،یک دسته برای گرفتن کمک و جامعه-بین برای دیدن این دو دسته.
آخرین دسته به اعتباری -و اولین دسته به اعتباری دیگر- "زائرین" بودند.زائرینند که می دیدیم ،و شاید نمی دیدیم ،که در گوشه ای کنار یکی از خرابه ها آرام برای خود می گریستند.در این ضیافت غرور خیرین و خوشحالی فقرا ،اشک می ریختند.اما نه برای فلاش دوربین ها.چشمهای گریانشان به دنبال ناشناسی می گشت که در معبد "کوره پز خانه" ،با آن گلدسته های بلند ،حرفشان را بفهمد.شاید اینها "کوچه گردان" حقیقی هستند."کوچه گردان عاشق" !*
----------------------------------
* "کوچه گردان عاشق" همان برنامه ای است که هر سال در شب 21 ماه رمضان توسط جمعیت دانشجویی امام علی (ع) برگزار می شود.در این شب دانشجویان برای توزیع کمک های بسته بندی شده به مناطق محروم می روند.
*عده ای به دنبال "لذت" ،عده ای در جستجوی "معنا" و عده ای در پی "عاشقی".
تاریخ بر فراز انسان ایستاده . نگاه صبورش خیره به انسان است.
با خودش گفت "خدا هدایت کند ما را" .دیروز داشت کتابی می خواند.دید ،نوشته که فلان شاه به یاد ارتش جاوید هخامنشی ها ، اسم ارتش ویژه اش را گذاشته "گارد جاوید".بلند زد زیر خنده.همۀ نگاه ها برگشت طرفش.همینطور که می خندید صدای خنده اش را پائین آورد و سرش را برد توی کتاب.
انسان عجب موجود عجیبی است."اگر 'گارد جاوید' اسم با مسمائی بود که حکومت به تو نمی رسید."از آن به بعد هر چند ثانیه ،زیر لب ،ریز می خندید.وقتی داشت کتاباش رو جمع می کرد.روی میز کتابخونه اثر قلمش مونده بود : پیش از شما /به سان شما /بی شمارها / با تار عنکبوت نوشتند روی باد / کین دولت خجستۀ جاوید ،زنده باد (شفیعی کدکنی) . "خدا هدایت کند ما را".
برگشتنی هوا سردتر شده بود.

از منظر دینی :
در اسلام مناسک جمعی مهم (مانند ایام البیض ،رمضان ،اعیاد قربان و بعثت ) به گونه ای در طول سال چیده شده اند که مهلت چندانی به مومنین ،برای "فراموشی" نمی دهند.این مناسک جمعی که وقت قابل توجهی از سال را به خود اختصاص می دهند ،یاد آور هدف زندگی برای مومنند.او را به پیوند با نظام سرمدی مژده می دهند.برای او آرامش دینی به بار می آورند و احساسات دینی - که در جمع دارای طنینی چند برابر می شوند- را به اهتزاز در می آورند.
از دید نظریۀ اجتماعی :
مناسک جمعی در اسلام ،که مکررا ً در سال تکرار می شوند و مکملی برای اعمال فردی-عبادی اند در واقع باعث انسجام جامعۀ اسلامی می شوند.این مناسک ،که افراد را با هم پیوند می دهند و حس هویت را در افراد تقویت می کنند ،مانع بزرگی بر سر راه ورود عناصر فردگرایانه به داخل جامعۀ اسلامی اند.افراد جامعه از هر طبقه و قشری در کنار هم به اعمالی یکسان می پردازند و به صورت عریان احساسات دینی خود را بروز می دهند.در طی این فرآیند ،افراد حس اعتماد به نفس بیشتری در بروز رفتار دینی –حتی در زمانهایی که ممنوعیت هایی خارجی برای این بروز وجود داشته باشد- پیدا می کنند.
در مذهب شیعه به دلیل مبارزۀ طولانی تاریخی و همچنین در اقلیت بودن ،مناسک جمعی دینی نه تنها تا حدود زیادی رنگ و بوی سیاسی گرفته ،بلکه به نوعی مبارزۀ اجتماعی برای حفظ عقاید -در میان اکثریت سنی مذهب- تبدیل شده.اگر "عاطفیگری" (عنایت . 61:1380) شیعیان را هم به این مناسک دینی اضافه کنیم ،نتیجه نوعی عمل جمعی است که صِرفا ً بخشی از عمل مومنانه در جریان زندگی نیست ،بلکه جهت دهندۀ زندگی مومنان خواهد بود.
در بسیاری از این مواقع افراد سعی می کنند به طریقی از زندگی روزمره فاصله بگیرند.به این معنی که در طی انجام این مناسک جمعی برای مدتی تمایلات نفسانی خود را کنترل می کنند.به اعتقاد بسیاری از متفکرین "خویشتنداری" منشاء تمدن سازی است.یعنی این سرکوب و مهار زدن بر تمایلات نفسانی است که انسان متمدن را از انسان بدوی متمایز می کند."فرهنگ به طور اساسی با مسالۀ تنظیم و کنترل امیال ربط پیدا می کند."(میلنر. 97:1385)